زود دیر میشه ...

فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است

یادآوری
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
 

به یادتم ،

به وسعت قلب کوچکم ،

شاید کم باشد ،

اما قلب هرکس تمام زندگی اوست.

 




 
 
باد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

باد می شوم

که گیسوانت را بوسیده باشم

و لای انگشتانت رقصیده

آنگاه

تو با خود خواهی گفت :

این باد چه عاشقانه می وزد ...

 


 
 
صداقت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

تا دیروز ..

هرچه می نوشتم عاشقانه بود !

از امروز ..

هرچه بنویسم صادقانه است !..

عاشقانه دوستت دارم بانو ... ...

 


 
 
نامه های عاشقانه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

نامه های عاشقانه
بی ریا و صادقانه


نامه ای بر تکه ای برگ
یاد تو همیشه تا مرگ

نامه های عاشقانه
جمله های کودکانه


واژه ها از روی احساس
هم بداهه ، هم به وسواس

تپش قلب یه گنجیشک
که اسیره تو دو تا دست

پنجره تو مشت دیوار
روی دیوار پر لیچار

همه رو به یاد دارم
همه شب این شده کارم

یاد تو همیشه با من
نام تو ترانه ی من...

نامه های عاشقانه

یادگاری،،،،،،،،،،، جاودانه

 


 
 
چتر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

عشق ،

ایستادن زیر باران ،

و خیس شدن با هم نیست ،

عشق آن است ،

که چتری برای دیگری باشی ،

و او هیچ وقت نداند که ،

چرا خیس نشد...

 


 
 
رخت دل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آب و هوای دلم آنقدر بارانیست

که رخت های دلتنگی ام را

مجالی برای خشک شدن نیست ،

اینگونه است که

دلم برایت همیشه تنگ است

 


 
 
خاطره
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان ،

اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه کنم ، دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ،  باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ،  تحملم مشکل است ….

اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی ….

هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ،

روزهای با هم بودنمان ..

خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !



 
 
دفتر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
 

دفتری بود که گاهی من و تو

می نوشتیم در آن

از غم و شادی و رویاهامان

از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم

من نوشتم از تو ،

که اگر با تو قرارم باشد

تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد

که اگر دل به دلم بسپاری

و اگر همسفر من گردی

من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال

تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا !!!

تو نوشتی از من ،

من که تنها بودم با تو شاعر گشتم

با تو گریه کردم

با تو خندیدم و رفتم تا عشق

نازنیم ای یار

من نوشتم هر بار

با تو خوشبخت ترین انسانم...

ولی افسوس

مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

 


 
 
خورجین
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
 

ببین ای بانوی شرقی ، ای مثل گریه صمیمی

همه هر چی دارم اینجاست ، تو این خورجین قدیمی

خورجینی که حتی تو خواب ، از تنم جدا نمی شه

مثل اسم و سرنوشتم ، دنبالم بوده همیشه

بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق

مال تو ، ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

توی این خورجین کهنه ، شعر عاشقانه دارم

برای تو و به اسمت ، یه کتاب ترانه دارم

یه سبد گل دارم اما ، گل شرم و گل خواهش

تنی از عاطفه سیراب ، ولی تشنه نوازش

این بوی غریب راه نیست ، بوی آشنای عشق

طپش قلب زمین نیست ، این صدا صدای عشق

اسم تو داغی شرم ، تو فضای سرد خورجین

خواستن تو یه ستارست ، پشت این ابرای سنگین

خورجینم اگه قدیمی ، اگه بی رنگه و پاره

برای تو اگه حتی ، ارزش بردن نداره

واسه من بود و نبوده ، هر چی که دارم همینه

خورجینی که قلب این ، عاشقترین مرد زمینه

شعر : عطایی جنتی


 
 
خرید عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
 

به بازار سیاه رفتم ،

برای خرید عشق ،

اما

در ابتدای ورودم رو کاغذی خواندم ،

در غرقه ی هوس بازان ،

عشق را به حراج گذاشته اند ،

به قیمت نابودی پاکبازان !!!!

 


 
 
دستام
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
 

گفتم دوستت دارم...

نگاهی به من کرد و گفت : چند تا ؟

دستام رو بالا آوردم

و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم ،

اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود

 


 
 
بدیهه ی زخم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
 

سکوت فاصله ها را

به هم گره بسته ست

و شکل بخشیده ست

به موج های پراکنده ی جدا از هم

ترانه ای موزون

به گوش می آید

 


 
 
محبت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

نمی دانم !

محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود ،

بـر چـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود ،

بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود ،

بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود ،

و سرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود

 


 
 
استعداد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 

استعداد عجیبی در شکستن داری
قلب ؛
غرور ؛
پیمان ؛


استعداد عجیبی در نشستن دارم
به پای تو ؛
به امید تو ؛
به انتظار تو . .

 

 


 
 
غریبه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
 

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست

گاه سکوت است

و گاه نگــــــاه ...

غـــــریبه !

این درد مشترک من و توست

که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــرنگــــاه کنیم

 


 
 
برکه و ماهی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
 

منم آن ابرِ سپیدى که ازین پست رهیده

منم آن بى پر و بالى که ازین خاک پریده

 

منم آن شاخه‌ی بیدی که پریشان شد و مجنون

ز خیالت همه شب چشم تَرَش خواب ندیده

 

منم آن ماهى عاشق که از این جوی به آن جو

به هواى تو سفر کرد و به دریات رسیده

 

منم آن باد سبکبال که هر صبحدم ‌آرَد

خبرى خوش که شب پیش ز موی تو شنیده

 

منم آن برکه‌ی خندانِ خوش‌اقبال که پنهان

لب او نیمه‌شبان بر لب مهتاب رسیده

 


 
 
محبت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

یادت در ذهنم ،

عشقت در قلبم ،

و عطر مهربانیت در تمام وجودم است ،

عزیزم ،

محبت را در پاکی نگاهت ،

و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم ،

و بدان که زیباترین لحظه هایم ،

در کنار تو بودن است

 


 
 
فراموشت نخواهم کرد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
 

می دانم ،

روزی با تن خسته و خیس ،

سوار بر قطرات درشت باران ،

بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی ،

در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود

و در آن لحظه ،

چشمانم را برای همیشه می بندم ،

تا دیگر دوریت را حس نکنم

 


 
 
قاب دل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

بوسه زلب های تو در خواب گرفتم ،

گویی که گل از چشمه ی مهتاب گرفتم ،

در برکه ی اشکم همه دم نقش تو دیدم ،

این هدیه ی خوبیست که از آب گرفتم ،

هرگز نتوانی که زمن دور بمانی ،

چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم

 


 
 
به او که ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
 

به او بگویید دوستش دارم ،

به او که قلبش به وسعت دریاییست ،

که قایق کوچک دل من در آن غرق شده ،

به او که مرا از این زمین خاکی ،

به سرزمین نور و شعر و ترانه برد ،

و چشمهایم را ،

به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

به او بگویید دوستش دارم...

 

 


 
 
بوسه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
 

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد ،

بیدار باش ،

من با سبدی پر از بوسه می آیم

و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم ،

تا بدانی ای خوبم ،

تا بینهایت ،

دوستت دارم...

 


 
 
فقط تو...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

و برای تو ماندن

و به پای تو سوختن

و چه تلخ و غم انگیز است ،

دور از تو بودن ،

برای تو گریستن

و به عشق و دنیای تو نرسیدن ،

ای کاش میدانستی بدون تو

و به دور از دستهای مهربانت ،

زندگی چه ناشکیباست ،

عزیزم...!

 


 
 
فروشنده
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
 

هیچ‌گاه ویترینی نداشته‌ام ،

تا دلم را در آن به نمایش بگذارم ،

در قامت یک فروشنده دوره‌گرد ،

عاشق تو شدم ،

از این روست که تمام خیابانهای شهر ،

عشق مرا می‌شناسند

 


 
 
امتحان عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را در آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم!

 وقت تمام است.

برگه ها بالا....

 


 


 
 
پیامبر مهربانیها و غریبش
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

انگار قصّه غربت شما پایان ندارد! آقا!

زهری که بر جگرت نشست ، تنها زهر جعده نبود ؛

زهر بدعتی بود که مسیر عشق را عوض کرد

وقتی که دل به این بدعت بسپرند ،

عجیب نیست این‏ که حتی

در کنار همسفر زندگیت ، غریب باشی!

 

نام تو که می‏آید ، قلم‏ها بغض می‏کنند و گلوی کلمات کبود می‏شود ،

نام تو را تنها با غربتی سرخ می‏توان بر این صفحه‏های سفید نوشت

مرا به تنهایی تو راه نیست ،

باید از جنس زخم‏های تو بود تا به هوای بارانی تو راه یافت


 
 
دریچه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
 

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

بر آسمان بپاش شراب نگاه را

بگذار از دریچه چشم تو بنگرم

لبخند ماه را

 


 
 
حقیقت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
 

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو
را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم ...

 


 
 
می توان ... خرید ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

می توان تختخواب خرید ولی خواب نه ،

می توان ساعت خرید ولی زمان نه ،

می توان مقام خرید ولی احترام نه ،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه ،

می توان دارو خرید ولی سلامتی نه ،

می توان خانه خرید ولی زندگی نه ،

و بالاخره ،

می توان قلب خرید ،

ولی عشق را نه...

 

 


 
 
وقتی ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
 

وقتی ناامید شدی ،

به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی ،

به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست ازغصّه بشکنه ،

به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته

 


 
 
خدا و عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
 

خدایا ،

حکمت قدم هایی را که برایم برمیداری بر من آشکار کن ،

تا درهایی را که بسویم می گشایی ،

ندانسته نبندم ،

و درهایی که به رویم میبندی ،

به اصرار نگشایم

 

 

 

خداوند تو رو عاشقانه و بدون هیچ قید و شرطی دوست داره

و هیچ چیز نمی تونه از شدت این عشق بکاهه

پس قلبت رو خالی نگه دار ،

که اگر روزی خواستی عشقی رو تو قلبت جا بدی

سعی کنی اون عشق متعلق به تنها یک نفر باشه

و بهش بگو که :

تو رو بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم !

 


 
 
شب
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشه ،

تا هرگاه دلت هوایم را کرد ،

به آسمان بنگری و ستارگان را ببینی ،

که همچون دل من در هوایت می تپند

یادت هست ،

شبی از شب ها ،

تو مرا گفتی شب باش ،

من که شب بودم

شب هستم

و شب خواهم بود

شب شب گشتم تا ،

تو فانوس شبم باشی

 

 


 
 
ابراز علاقه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
 

اگه همدیگرو دوست داریم ،

به هم بگیم ،

خجالت نکشیم ،

عشق رو از هم دریغ نکنیم ،

خودمونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنیم ،

منتظر طرف مقابل نباشیم ،

شاید اون خجالتی تر و عاشق تر از ما باشه ...

 


 
 
اشک
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
 

اگر قرار بود تو دنیا جای چیزی باشم ...

دوست داشتم جای اشک رو گونه هات باشم ...

تو چشات متولد بشم ...

رو پلکات جون بگیرم ...

رو گونه هات جاری بشم ...

رو لبات بمیرم ...

تا بدونی چقدر دوست دارم

 


 
 
پیغام
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
 

کسی نمی بیند

بیا بیا اینجا

کنار این دیوار

و در شکاف دو آجر نگاه کن

پیغام عشق را

 


 
 
بهای عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

عشق بها دارد ...

من و تو بودیم

و یک دریا عشق ...

حالا من هستم

و یک دنیا اشک ...

آری عشق بها دارد ...

 


 
 
خستگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

خسته شدم

می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم

خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم

زخم پاهایم به من میخندند...

خسته شدم بس که تنها دویدم...

اشک گونه هایم را پاک کن

و بر پیشانیم بوسه بزن...

می خواهم با تو گریه کنم ...

خسته شدم بس که...

تنها گریه کردم...

می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم

و شانه هایت را ببوسم...

خسته شدم بس که تنها ایستادم

 


 
 
کبوتر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
 

اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد ،

اگر به حجله آشنایی برخوردی ،

و عده ای به تو گفتند ،

کبوترت در حسرت پر کشیدن پر پر زد !

تو حرفشان را باور نکن !

تمام این سالها کنار من بودی !

کنار دلتنگی خاطراتم !

درگلدان چینی قلبم....

 


 
 
نوشته
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
 

برات می نویسم دوستت دارم

آخه می دونی

آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن

ولی یه نوشته ,

به این سادگیا پاک شدنی نیست.

گرچه پاره کردن یک کاغذ

از شکستن یک قلب هم ساده تره

ولی من می نویسم .. ...

من ... می نویسم دوستت دارم

 

 


 
 
نگاه تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
 

من نگاه تو را شعر می کنم و تو

شعر مرا نگاه می کنی

بازی عجیبی ست

شعر نگاه تو

روی قافیه های دلم می نشیند

و زبانم

این دیوانگی را می سراید

تو را به این نگاه عاشقانه قسم

به این تپش پر اضطراب که بر جانم می کوبد

به این امید که در قلبم جوانه می زند

تو را به تمامی عشق قسم

شعر چشمانت را از من مگیر

من با نگاه تو شاعر شدم

 


 
 
آشنایی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 

آن روز که غریبــــــانه

به سرزمین قلبـــــم پا نهادی

مــــن به پاس قدمت ،

گلهای محبـــــــــت ریختــــــــــم

آن گاه که از شـــــوق آشنایی به دنبال واژه ای می گشــــــــتم

تــــــــــــــــــو ســــــــــلام کـــــــــــــردی!!!

 و اولین قـــــدم را برداشتـــ ـــــی

و مــــــن آرام آرام در کوچه های قلبت قدم زدم!!

تا تـــــو را بیشــــــــتر بشناســــــــم

آنگاه که در دریای چشمـــــت به جستجو پرداختــــم ،

گمشـده خود را یافتـــم

و تـــو مــــرا دیدی

و صندوقچه احساسات را به مـــــن هدیه کـــردی

و مــــن صادقانه قـــول دادم

که تو را به دیوان فراموشــــی نسپارم

      و در مقابـــل از تـــــو میخواهم که بگذاری

        همیشـــــــــه مهمان قلبــــت باشم....!!

 


 
 
خرید عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠
 

برای خریدن عشق هر کس هر چه داشت آورد ،‌

دیوانه هیچ نداشت و گریست ،‌

گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید ،‌

اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است

 


 
 
سرود
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
 

از آن سوی مرز باور و تردید

می آیم

خسته ، بسته

می آیم

همرنگ درخت

در هجوم دی

می پایم

تا بهار می پایم

خاموشم و انتظار

سر تا پا

تا سبزترین ترانه را فردا

در چهچهه بوسه ی تو بسرایم

 


 
 
اگه یه روز
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ … خبرم کن …

بهت قول نمیدم که میخندونمت ، ولی می تونم باهات گریه کنم …

اگه یه روز خواستی فرار کنی … حتماً خبرم کن ...

قول نمیدم که ازت بخوام وایسی ، اما می تونم باهات بیام …

اما اگه یه روز سراغم رو گرفتی … و خبری نشد …

سریع به دیدنم بیا … احتمالاً بهت احتیاج دارم

 


 
 
آرزو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
 

هیچ میدونی عزیزم نهایت آرزوم چیه؟

آرزوم اینه که 

نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد......

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی........

عاشق آنکه تو را می خواهد.......

و به لبخند تو از خویش رها می گردد.........

و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

 

 

 

و همه اینها توصیف خودمه


 
 
فردا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
 

دستانم تشنه ی دستان توست

شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم

با تو می مانم

بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم

زیرا می دانم

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت


 
 
بی خوابی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

دیر آمدی

تمام شده ام دیگر

بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را...

هنوز اما همانند حاتم ام

می بخشمت

با آنکه هزار شب بی خوابی

طلب دارم از تو !!!


 
 
باران عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان ..

نمیخوانم و نمیگویم چون درونم هیچ بوده

و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی

و به من قصه باران آموختی

میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست

و درون انسانها پر از غم و تنهایی است

و نگاهم به باران تو افتاد

و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم

و به تو و داشتن تو میبالم ،

تنهاتر از یک برگ با باد شادیها مهجورم

و در آبهای سرورآور تابستان آرام میرانم

 


 
 
فرشته
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
 

به یک فرشته گفتم : برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!!

فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!!

به فرشته گفتم : معشوق مرا بوسیدی؟!

فرشته گفت : نه نشد !!

به فرشته گفتم : چرا؟!

فرشته مهربون گفت : دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن

تقدیم به تو عزیز و دوستت دارم

 


 
 
انواع عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
 

بعضی عشق ها آتشین اما کم عمق و سطحی هستند ،

گردبادی بر پا می کنند و زود هم سرد می شوند

 اما بعضی عشق ها عمیق است و ملایم ،

چون یک نخ باریک شروع می شود

 و در طول زمان استمرار می یابد اما هیچگاه پاره نمی شود

 


 
 
خریدعشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

برای خریدن عشق هر کس هر چه داشت آورد ،

‌ دیوانه هیچ نداشت و گریست ،

‌ گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید ،

‌ اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است

 

 


 
 
عاشقی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره ،

تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببینی ،

اگه نگات کرد عاشقته ،

اگه خجالت کشید بدون برات میمیره ،

اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو میمیره

و اگر هم خندید بدون اصلا دوست نداره

 


 
 
دوستت دارم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوارنشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت "دوستت دارم" باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

 


 
 
برای کسی ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
 

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه

چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کرده باشه

سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای طپشهای قلبت تو را بشناسه

آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه

لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه

رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه

 چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه

اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کنه

 


 
 
برای عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه

 

 


 
 
من و خدا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

عزیزم

می‌دونی وقتی خدا داشت منو از بهشت به سوی زمین بدرقم می‌کرد چی گفت؟

گفت : جایی که میری مردمی داره که می‌شکننت ، نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی و من همیشه و در همه حال همراهتم و برای اینکه منو با خودت حس کنی ،

تو کوله بارت عشق می‌ذارم که بگذری ،

                          قلب می‌ذارم که جا بدی ،

                                   اشک می‌دم که همراهیت کنه

                                          و مرگ که بدونی برمی‌گردی دوباره پیش خودم.


 
 
غرور
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

آسمون منو تو یه مدته سیاه شده

گفتن دوست دارم کم شده ، کیمیا شده

اون غروری که گذاشته بودیمش یه جای دنج

اومده باز توی قلب من و تو خدا شده

اون حسادت هایی که اول طعم عاشقی رو داشت

حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده

اون دستا که داده بودیم توی رویامون به هم

تقصیر کیه نمی دونم ولی رها شده

ما قرار نبود مثل بقیه زندگی کنیم

چرا حرف هامون مث تموم آدما شده

گنبد عشق من و تو ضریح اش طلایی بود

طلا ها ریخته و جنس گنبدا بلا شده

ما رو چشمون زدن ما که با هم بد نبودیم

ما چه تقصیری داریم ، دلهامونه که بد شده

 


 
 
سکوت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

در سکوت می توان نگاه را معنا کرد

و آن را با عشق به دل پیوند زد ،

می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد

و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت ، 

می خواهم سکوت کنم

و تنها به حرف نگاهت گوش کنم

 


 
 
من و تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

در آینه وجود او

چهره خودم را می بینم ،

و می دانم که آدمی تغییر می کند

پس صبر می کنم   

و هیچکس را برای این صبر ملامت نمی کنم

                 می دانم !

آن کسی که می رود

زمانی به ناچار بازخواهد گشت

پس صبر می کنم !

دیوار ها را بشکن !

ما باید با هم باشیم

شاید ایمن نباشیم

اما حتما شاد خواهیم بود


 
 
مونس تنهایی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

اینجا که هستم پُر از دلتنگیست ، حس نبودنت در کنارم خاطرم را پریشان کرده ، اما حس بودنت در قلبم ، دلتنگی و غم دوری ات را انکار کرده
گاهی وقتی به دوری می اندیشم قلبم میلرزد ، نکند که از من سرد شوی ، نباید بیش از این خودم را با این فکرها برنجانم ، عشق خودش پر از درد و رنج است !
خلاصه این را بگویم برایت ، هر زمان که بخواهی میشوم فدایت

اگر تنهایم بگذاری باز هم می نشینم به پایت
همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو بوده ای ، میخواهم این شعر اولینش تو باشی و آخرین نداشته باشد
و همچنان ادامه داشته باشد….


 
 
دوستت دارم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوارنشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد!

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم!

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد!

روبه روی عکس تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت "دوستت دارم" باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم!

 


 
 
تنها
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

دیر گاهیست که تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام....

 


 
 
پیوند آیینه و آب
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

روشن‏ترین تلاقی آیینه و آب ، در آوازهای روشن شهر زمزمه می‏شود و دو بهار ، توأمان ، در فصلی گم شده در تاریخ ، از راه می‏رسند و باهم پیوند می‏خورند و خانه‏ای به اندازه آسمان ، میهمان گام‏های مرد و زنی می‏شود که تمام جهان ، بسته گام‏های صبورشان خواهد شد! و تاریخ تازه از همین لحظه آغاز خواهد شد و ملایک تا ابد در سجده جاودان خود خواهند ماند! حالا لحظه آغاز ابدیت است.

امشب ، آب ها بهتر از تمام آبشارها ، لبخندهای شادمانه را زمزمه می کنند و پرستوها ، بهار را به خانه شان به ارمغان می آورند. امشب ، شبی است که دو نیمه سیب با هم پیوند می خورند تا گونه های زمین از شوق ، گل بیاندازند. آسمان ، تنها سقفی است که این همه شادی را تاب می آورد و کوچه در آستانه آمدنشان ایستاده است به شوق.

 


 
 
بخشش
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

نمی بخشمت .... بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی 

نمی بخشمت .... بخاطر دلی که برایم شکستی

نمی بخشمت .... بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی

نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی

نمی بخشمت .... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی

و می بخشمت .... بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

 

محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد


 
 
فردا چگونه است؟
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
 

فردا را کسی ندیده است

نگاهم چشم انتظار فرداست

لب هایم عشق را واگویه می کنند

و انتظار

را در متن چشمانت

غریب است اگر بگویم قریبم

و دردریای چشمانت اسیرم

سهل است که بگویم فردا چگونه است

جوابی هست

فردا زورق وارونه ای است

که به اعماق دریاها می رود

و من در دنیایی پر از امید

دل آسمانی خود را به ماهی ها هدیه می دهم

و مهرم را به تو می سپارم ...

 


 
 
چه زیبا بود
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
 

عشق ؛ چه زیبا بود اگر با تو بود

 
عشق ؛ چه زیبا بود اگر فقط یکبار، فقط یکبار در چشمانت نشانی از آن می دیدم

 
عشق ؛ چه زیبا بود اگر تنها قلبت برای من می تپید

 
عشق ؛ چه زیبا بود اگر دستانت گرمی میداد به دستانم


 
 
یک نفر...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
 

یک نفر...

     یک جایی...

         تمام رویاهاش لبخند توست

            احساس می کنه که زندگی واقعاً با ارزشه...

                پس هر وقت احساس تنهایی کردی

                     این حقیقت رو به یاد داشته باش که

                         یک نفر...

                             یک جایی...

                                   درحال فکر کردن به توست


 
 
مرگ عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از برکنی

 

 

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم

مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم


 
 
عشق یعنی...!
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

          عشق یعنی با جهان بیگانگی

                    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                              عشق یعنی سجده با چشمان تر

                                        عشق یعنی سر به دار آویختن

                                                  عشق یعنی اشک حسرت ریختن

                                        عشق یعنی در جهان رسوا شدن

                               عشق یعنی سست و بی پروا شدن

                     عشق یعنی سوختن با ساختن

          عشق یعنی زندگی را باختن


 
 
علت دروغ یه مرد..
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

روزی هیزم شکنی تبرش توی رودخانه افتاد و خیلی ناراحت بود که یه فرشته اومد پیشش و گفت : چیه ؟ چرا ناراحتی؟

هیزم شکن گفت : تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت زیر آب و با یه تبرطلایی برگشت و گفت : آیا این تبر توست؟

هیزم شکن جواب داد : نه

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟    دوباره ، هیزم شکن جواب  داد : نه

 فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

 هیزم شکن جواب داد: آره ، خودشه

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

 یه روز هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت ، یهو زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟

هیزم شکن گفت : اوه فرشته ، زنم افتاده توی آب..

فرشته سریعاً رفت زیر آب و با آنجلینا جولی برگشت و پرسید : زنت اینه؟ 

هیزم شکن فریاد زد : آره ! خودشه   

فرشته عصبانی شد و گفت : تو تقلب کردی ، این نامردیه

هیزم شکن جواب داد : اوه ، فرشته من منو ببخش ، سوء تفاهم شده. می دونی ، اگه به آنجلینا جولی 'نه' می گفتم تو می رفتی و با جنیفر لوپز می اومدی و باز هم اگه به جنیفر لوپز 'نه' میگفتم ، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا روبه من می دادی. اما فرشته جون ، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

  نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه حتماً به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده


 
 
عاشقی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
 

تنها

غمگین

نشسته با ماه

در خلوت ساکت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه

روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه ...


 
 
دنیا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

روزی جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میکرد. رفتن و رد پای آن را و آدم هایی رو می دید که به سنگ و ستون ، در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته ، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد ، آواز جغد را که شنید ، گفت : « بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌کنی. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد ، چیزی نداری.»

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت : « آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من ! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.»

جغد گفت : « خدایا ! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.»

خدا گفت : « آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای ! و آن که می‌بیند و می‌اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی‌بندد ؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ»

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند و آن کس که می‌فهمد ، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید :

« آن چه نپاید ، دلبستگی را نشاید.»


 
 
الماس
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
 


 
 
ای کاش می دانستی ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
 

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت ، عشق را فریاد می کرد.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم 

ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها ، جز نگاه معصومت ، پنجره ای

و جز عشقت ، بهانه ای برای زیستن ندارد

 ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را ... 

قلبت را ... 

حرفت را ...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

 


 
 
عشق به وطن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

صبح روز اول آذر ماه 1359 در اقدامی بی سابقه برای تقدیر و تشکر از شجاعت ها و شهامت های او در بیش از 50 ماموریت جنگی خطرناک ، بلوار منتهی به منطقه هوایی شیراز را به نام او کرده و حواله یک قطعه زمین را به او دادند.

او درباره این مراسم نوشت : غرور و شادی را در چشم های همسرم دیدم ، خانواده ام نیز خوشحال بودند ، حواله زمین را که دادند دستم ، فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند ، پشت تریبون رفتم ، ولی همین که پایم به خانه رسید ، دیگر طاقت نیاوردم ، حواله را پاره کردم و ریختم زمین ، یعنی فکر می کنند ما پرواز می کنیم و می جنگیم تا شجاعت های ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟

او کسی نیست جز خلبان شهید عباس دوران که  نبرد درخشان هوایی او با میگ های عراقی در جدول آمارها و رکورد درگیرهای هوا به هوای جهان با نام A-Dowran ثبت و بسیار پرآوازه و برای هر ایرانی غرورآفرین است.


 
 
سیراب
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
 

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم ، آب و نان را جیره بندی کرده ایم ، عطش همه را هلاک کرده ، حالا همه با شهدا در کنار هم در انتهای کانال خوابیده ایم. دیگر کسی تشنه نیست و امیدوارند به دست سیدالشهداء سیراب شوند.

{یادداشت یکی از شهدای گردان حنظله لشگر 27 محمد رسول الله (ص) که در کانال منطقه عملیاتی فکه در حین تفحص بدست آمده است}

 

 


 
 
قدرت عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
 
مسلما این موضوع که در یه قایق 3 متری بنشینی و پارو بزنی در حالیکه یک کوسه سفید 4 متری دنبالت باشه واقعا تجربه دلهره آوری است ، ولی
.
.
  یه ماهیگیر فرانسوی که یه کوسه ماده سفید چهار متری را از تور ماهیگیری نجات داد ، از عشق این کوسه رهایی نیافته و این کوسه همواره او را دنبال می کند ، بطوریکه هرگاه قایقش را متوقف می کند ، کوسه شکمش را روی آب آورده تا ماهیگیر او را نوازش کند و دستی بر سرش بکشد!
این ماهیگیر به لحاظ شغلی دچار مشکل شده است زیرا ماهی ها از وجود کوسه احساس خطر کرده و او نمی تواند ماهیگیری کند.
 

 
 
بوی عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
 

این روزها دوست داری با هر نفسی که میکشی ، وجودت پُر ‌شود از هوایی روحانی ، عطری مست و مسخ‌کننده ، شمیمی که بوی خاک خاکریزهای جنوب و غرب را بدهد ، بوی دشت‌های خوزستان و کوهسارهای غرب ، بوی خلوص و خلوت و عشق ، بوی ایثار و شهادت ، بوی مردی و مردانگی و بشنوی صدایی که همنوا در همه‌جای شهر پژواک می‌کند و ببینی کاروانیانی را که چه خوب عشق و به پای عشق جان دادن را معنا کردند.بی‌اختیار می‌شوی و در میان صندوقچه ، چفیه و پیشانی بندت را جستجو می‌کنی و نشانی تربت شهیدان را از بوی یادگاری‌های آن دوران می‌جویی!!

عده ای چقدر تشنه اند و ما نمی‌دانیم چه ولعی دارد جانشان برای چشیدن طعم تشنگی‌های گرم خوزستان ، چقدر دلشان هوای نوای دعای فرج را دارد که در سحرگاه جبهه‌ها ، در گوششان ، نرم و ظریف ، عشق به معشوق را نجوا کند. چقدر دلتنگند برای شب‌های جمعه و شنیدن صدای دعای کمیل و استغاثه پاک‌ترین مردان خدا که زمین را اسارت گاهی بیش نمی‌دیدند و در بند خاک ، ماندنشان نبود.


 
 
معنای خوشبختی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

همسرم با صدای بلند گفت : تا کی میخوای سرتو توی روزنامه فرو کنی؟ میشه بیایی و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت.

دخترم آوا به نظر وحشتزده می آمد ، اشک در چشمهایش پر شده بود و ظرفی پُر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ، گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم ، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم ،

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت باشه بابا ، میخورم ، نه فقط چند قاشق ، همه شو میخورم ، ولی شما باید ....

آوا مکث کرد و گفت : بابا ، اگه من تمام این شیربرنج رو بخورم ، هر چی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم : قول میدم و بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم و گفتم : آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یه چیز گرون قیمت اصرار کنی ،  بابا از اینجور پولها نداره ، باشه؟

آوا گفت : نه بابا ، من هیچ چیز گرون قیمتی نمی خوام و با ناراحتی تمام شیربرنج رو خورد.

در سکوت ، از دست همسر و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم. وقتی غذا تمام شد ، آوا نزد من آمد ، انتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم.


 
 
عطش
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

 به تبسمی دلم را ، زغمی دمی جدا کن

                                   به زبان چشم نرگس ، من خسته را صدا کن

چو ترنم لبانت ، برسد به گوش جانم

                                   تو به لحن مهربانت ، دل من پر از صفا کن

عطشی اگر چه دارد ، دل و جان من به عشقت

                                   تو میان دشت جانم ، عطشی دگر بپا کن

چوکبوتری سحرگه ، بگشا به سوی من پر

                                  بنشین به بام جانم ، تو نیاز من روا کن

چو من از ستاره جویم ، اثری ز روی ماهت

                                 ز سفر بیا و یکدم ، نظری به سوی ما کن

تو تمام هست و بودم ، همه لطف زندگانی

                                چو اسیر بند هجرم ، ز کرم مرا «رها» کن

شعر از بهروز قاسمی


 
 
باران عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
 

دعای باران چرا ؟

دعای عشق بخوان

این روزها دلها تشنه ترند تا زمینها

نماز عشق بخوان

خدایا کمی عشق ببار...

 


 
 
گورستان عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

می خواستم برای از دست دادنش گریه کنم


ولی افسوس..


برای به دست آوردنش تمام اشکهایم را ریخته بودم


هدیه ای از گل سرخ برایش فرستادم...


گفت : گل برای چیست؟


گفتم : مگر این نیست که گل را بر روی گورستان می نهند؟


گفت : چرا


گفتم : پس این گل را بر روی سینه ات بگذار که گورستان عشق من است.

 


 
 
خاطره ها
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
 

خاطره بهترین و تنها یادگاریست که می ماند

پس خاطره ها رو زنده نگه داریم

چون فراموش کردنش کار هیچ کس نیست

 

 

 عشق یعنی خون دل یعنی جفا

عشق یعنی درد و دل یعنی صفا

عشق یعنی یک شهاب و یک سراب

عشق یعنی یک سلام و یک جواب

عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز


 
 
اگر عشق و خاطره
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
 

اگر در کهکشانی دور ، دل کسی که عاشقشی یک لحظه یاد تو کنه ، بی شک دل تو در تمام عمر بیادش می تپه

 

اگر کسی به حرفت گوش کرد براش مهمی ، اگر خندیدی و نگاهت کرد براش قشنگی ، اگر بهت فکر کرد براش عزیزی و اگر دلشو به تو سپرد براش همه چیزی

 

 

کسی میتونه به خودش بباله که در این عصر یخی ، کسی رو داره که دلش آیینه خورشیده و همیشه نگرانشه

 

 

اگر خاطره‌ی کسی رو نتونستی از خاطرت پاک کنی ، بدون همیشه تو خاطرشی

 

 


 
 
زنجیر عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
 

یک روز بعدازظهر سرد و برفی زمستان ، وقتی اسمیت داشت از کار برمی‌گشت خانه ، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.  زن مسن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن مسن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد ، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد ، زن مسن پرسید:

«من چقدر باید بپردازم؟»

اسمیت به زن مسن گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم روزی در این چنین شرایطی بوده‌ام و  یک نفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعاً می‌خواهی که بدهیت رو به من بپردازی ، باید این کار رو بکنی

 "نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!


 
 
یار من
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠
 

یارم به یه لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن مست است و بیدارش کند

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من

ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند


 
 
غم ، عشق ، خزان ،صداقت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
 

من غم را در سکوت

                          سکوت را درشب

                                               شب را در بستر

                                                                    برای اندیشیدن به تو دوست دارم

من عشق را در تو

                           تو را در دل

                                          دل را هنگام طپیدن

                                                                    بخاطر تو دوست دارم

من خزان را بخاطر شکوفه هایش

                                     زندگی را بخاطر امیدهایش

                                                                   و وجودم را فقط بخاطر تو دوست دارم

من صداقت را در کردارت

                                   کردارت را در آیینه

                                                            آیینه را بر نمایان کردن واقعیت دوست دارم


 
 
جامه عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

جامه ای بافته ام

تار و پودش همه عشق

خواستم تا به تواش هدیه کنم

لیک دیدم که در آن گوشه باغ

لاله ای پنهانی ،

با نسیمی می گفت :

جامه عشق برازنده هر قامت نیست !


 
 
فقط اندکی تأمل!
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
 

#‌‌‌‌هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه‌ای می‌رسی که زندگیت را روشن می‌کند

# به خودت بیاموز هرکسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد

# همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی را امضاء کن که بتونی پاش بایستی

# از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می‌روند تنها کسانی که با خود چتر می‌برند به کارشان ایمان دارند

# آنان که تجربه‌های گذشته را به خاطر نمی‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند

# پیچ های جاده ، آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی

# وقتی به چیزی می‌رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته‌ای

# آدم‌های بزرگ شرایط را خلق می‌کنند و آدم‌های کوچک از آن تبعیت می‌کنند

# آدم‌های موفق به اندیشه‌هایشان عمل می‌کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می‌اندیشند

# گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است

# هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند

# همیشه توان داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می‌دهد به راحتی دل بکنی

# به کسانی که خوبی دیگران را بی‌ارزش یا از روی توقع می‌دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش


 
 
معنای عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

خواندنش با نام غفارالذنوب

عشق یعنی چشمها هم در رکوع

شرمگین از نام ستارالعیوب

عشق یعنی سر سجود و دل سجود

ذکر یارب یارب از عمق وجود

 

 

هرگز فراموش مکن

اگر دوست خواهی خداوند

اگر مونس خواهی قرآن

اگر ثروت خواهی قناعت

اگر آرامش خواهی عبادت

 


 
 
داستان عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
 

  یک روز آموزگاری از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیرتکراری برای ابرازعشق، بیان کنید؟ برخی از دانش‌آموزان گفتند با بخشیدن ، عشقشان را معنا می‌کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.

 در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

 یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه ای رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترین حرکتی نداشتند.

 ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

 داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 راوی اما پرسید: آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟

 بچه‌ها حدس زدند حتماً از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

 راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی . از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».

 قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فداکردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

 این صادقانه‌ترین و بی ریاترین راه بیان عشق از سوی پدرم نسبت به مادرم و من بود.

  


 
 
تقدیم به عشقم که تمام وجودمه...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

اولین مطلب وبلاگمو برای تبریک تولد کسی می نویسم که خیلی بهش مدیونم .

کسی که خوشبختی من در بودن با اوست و روز تولدش ، تقدیر خوشبختی من است.

کسی که با آمدنش ، عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی اش به وصال قلبم نشونده .

کسی که خانه عشقش پناهگاه خستگیهایم شده و فهمیدم الهه عشق بهترین را نصیب من کرده .

کسی که نبض حیاتم بعد از عشق به خداوند برای او می تپه .

کسی که میلادش معراج دستهام ، وقتی که عاشقانه تولدش را شکر میگم .

کسی که بخاطرش تمام وجودم را تو قلبم ، قلبم را تو چشمام ، چشمام را تو زبانم ، خلاصه می کنم تا بگم خدایا شکر و همسر عزیزم روز تولدت مبارک باد

پاینده باشی و پایدار

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا