زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

روز پدر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

بیاد پـدری که

خورشید هر روز دیرتر از او بیدار می‌شد

اما زودتر از او به خانه بر می‌گشت ...

 

 

بابای عزیزم، روزت مبارک باد


 
 
هوای بی تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
 

هوایت که به سرم می‌زند

دیگر در هیچ هوایی

نمی‌توانم نفس بکشم

عجب نفس‌گیر است

هوای بی تو ...

 


 
 
جهان بی تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
 

نه نیازی به زلزله هست ،

نه نیازی به سونامی ..

همین که تو نیستی ،

همین که تو نمی‌خندی ..

بلاهای بزرگی هستند

که جهانم را با خاک یکی کرده‌اند !...

 


 
 
به امید دیدار
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
 

هر چند می‌گویند ،

با چشمان بسته نمی‌شود دید

ولی ، من هر شب

به امید دیدنت ،

چشمانم را می‌بندم …

 


 
 
سرگردان
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳
 

کدام خیابان را بگردم ؟

کدام کوچه را ؟

بر کوبه‌ی کدام در بکوبم

تا بر چارچوبش ظاهر شوی؟

و بازم به آغوشم بگیری

تا بدانی که چه به روزگارم آورده است

روزگار بی تـُـــ ــــ ـــ ـــو بـودن !...

 


 
 
کار نشدنی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
 

دلتنگت می‌شوم

و چشمانم را روی هم می‌گذارم

بلکه یادت را فراموش کنم

تو بگو دلکم

مگر می‌شود یک دنیا را فراموش کرد ...

 


 
 
کوچه ی درد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳
 

مدتی است ،

دَربدَر کوچه های پُر دردم

به دنبال گمشده ام میگردم

اسیر ظلمتم

ای ماه پس کجا ماندی؟

من به اعتبار تو فانوس نیاوردم...

 


 
 
صبوری و دلتنگی من
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳
 

خـــــــدایـــــــــــــــــــــا

مـــــــــــن صـــبــــــورم

امـــــــــــــــا

دلتنگی مــــــــــن

چه می‌داند صبوری چیست ؟!...

 


 
 
خاطراتت مَنو داره میکُشه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
 

دلـــــتـنـگــی سـهـم مـاست

از خــــاطـــــراتــی

کـه یـک روز خــــــاطـــــره نـبـودنــد

زنـــــــــــــــــــــــدگـــــــــــــی بــودنــــد !...

 


 
 
پدرم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

با تو، باران بهاری‏ام را پایانی نیست

و بی‏ تو، پرنده‏ای آشیان گم‏کرده در جاده‏های پاییزم.

تو که هستی، پنجره، با بال‏هایی گشوده از آفتاب، باغچه را مرور می‏کند.

پدر، ای بهار من! من از تبار سبز توام؛ با بدرقه دعای همیشگی­ات..

پدر، ای مهربان نامهربانی ها

تو، معنای تمام تلاش هایی

و گرمای زندگی با وجود تو طراوت می یابد..

پدرم، با تمام وجودم و با لغاتی محدود

بی نهایت بودنت را فریاد می زنم

پدر، دوستت دارم...