زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

عاشقی 3
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٦
 

عاشقت شدم که

شعرهایم مخاطب خاص داشته باشند ..

و آدم‌ها من و " تـــــــــو " را با هم ورق بزنند

آن روز

من به دلهره‌های بعد از نبودنت فکر نکردم

دلم خواست عاشقت شوم

تا رنگ فصل‌ها را ما تعیین کنیم ...

 


 
 
باران عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٦
 

عشق می‌بـارد

بیا بدویم در باران

تو تا ته کوچه‌های دلــم

و من تا زیر رنگین کمان چشمانت ...

 


 
 
ضرورت وجود
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٦
 

هـــوا را هــــر چــقدر نفــــس بکــشی

بـاز هـم بـــرای کـشـــیدنـش بـال بـال میـزنی

دُرست مــثــل " تـــــــــو "

کـــه هـر چـــقدر کــه باشی

بـاز بــاید بـاشی

میفــهمی چــــه می‌گویم

بــــودنــــت مــــهـّـــم اســــــت ...

 

0d5_ypnt_c1.jpg


 
 
عاشقی 2
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٦
 

عاشقت شدم

که صبح‌های ابری

بهانه‌ی لبخند باشی

که صدایت

طعنه بزند به خش خش برگ‌های پاییزی ...

 


 
 
آخر دوست داشتن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٦
 

می‌نویـــسم

برای " تـــــــــو " که بخــوانی

که بـــــــدانی

دوست داشتنت

برای من بی‌انتهاست ...

 


 
 
سکسکه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٦
 

سکسکه‌ام گرفته بود،

گفتم مــرا بترسان !

می‌خواست دستانم را رها کُند ؛

گفتم: بی انصاف، اینکار را نکن !!

نفسم بند میآید ...

 


 
 
فن آخر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٦
 

شُوری لب‌هایت

نمک گیرم کرد

دلِ من یارای شورش خیالت را ندارد ...

 


 
 
علت و معلول
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦
 

اگـــــــــــر

مُـوهایت نبود

بـــاد را

چگونه نقاشی می‌کردم !؟!...

 


 
 
تغییر نام
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦
 

اگـــر چـــه

اسم شناسنامه‌ای‌ اَت

چیز دیگری است

بگذار من

"معجزه"

صدایت بزنم ...

 


 
 
لذت زندگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٦
 

چه لذت‌بخش است ..

آنگاه که به خانه می‌روی

در را باز می‌کند

نگاهش می‌کنی

در آغوش می‌گیردت

گونه‌ات را می‌بوسد ..

مثلِ یک دوست

مثلِ یک رفیق قدیمی

مثل یک عاشق ..

وارد خانه می‌شوی

هجومِ هوایِ آغشته به نفس‌هایش

نفست را به شماره می‌اندازد

کنارت می‌نشیند

چشم از تو بر نمی‌دارد

این یعنی اینکه تو را می‌خواهد

می‌فهمی ،

و از اینکه قلبت آرام بر جای خودش باقیست 

تعجب می‌کنی

و این زندگی

چه لذت‌بخش است ...

 


 
 
دلتنگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٦
 

 "تـــــــــو" میدانی

 حتی اگر کنارم نشسته باشی

 بـاز هم دلتنگ تـوأم

 حالا ببین اگر نباشی ،

 نبودنت با من چه میکند...

 


 
 
زندگی عاشقانه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦
 

بیا با هم هر روز عشق را زندگی کنیم

یادمان نرود طعم نگاه‌های ترمان.. 

بیا هر روز که بیدار می‌شویم ..

پنجره دل را بگشاییم 

فریاد بزنیم: 

ای عشق سلام!!!! 

روزت بخیر!!!! 

بیا اجازه ندهیم عادت بیاید توی روزگارمان 

جا خوش کند و بخندد همچنان به ما 

زندگی را تکرار نکنیم 

زندگی را زندگی کنیم بی بهانه!! 

هر صبح آغاز شویم دوباره عاشق شویم 

من عاشق "تـــــــــو"  باشم ..

"تـــــــــو"  عاشق من ..

بیا آبروی عشق باشیم...!!

 


 
 
دوست داشتن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٦
 

دوست داشتنت ..

در این دوستت دارم‌ها جا نمی‌شود!

هر وقت می‌گویم دوستت دارم ،

بیشتر از این که می‌گویم ..

دوستت دارم ...

 


 
 
چشم زخم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٦
 

می‌ترسم خودم "تـــــــــو" را چشم بزنم

بس که می‌نویسمت میان شعرهایم

بی ‌آنکه

اسپند بچرخانم

میان واژه‌ها ...

 


 
 
تمرین زندگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦
 

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور "تـــــــــو" نیست

به من نگو که چگونه بی "تـــــــــو"

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می‌تواند نفس بکشد ؟... 

 


 
 
تشیع عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤
 

سخـت اسـت

تشییــع عشق روی شانه‌های فـرامـوشی

وقـتی مـیدانی پـنجشـنبـه‌ای نـیست

تا رهگذری بر بـی کـسی‌ات فاتـحه بخـواند !!...

 


 
 
با تو ، برای تو ، بیاد تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
 

می‌خواهم از " تـــــــــو " بنویسم

برای " تـــــــــو " که در تمام لحظاتم وجود داری

 " تـــــــــو " با من هستی در حالی که در کنارم نیستی ..

 " تـــــــــو " با منی چون در قلب منی

قلبم را با دنیا عوض نمی‌کنم.

چون " تـــــــــو " در آنی ،

و من تنها " تـــــــــو " را دوست دارم …

 


 
 
سرگردان
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤
 

وقتی " تـــــــــو " نیستی ،

هراسی در دلم می‌افتد ..

همانند مادر لالی

که کودکش را در انبوه جمعیت گم کرده است !...

 


 
 
پازل دلم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤
 

امــروز مــی‌چـیــدَم

پــازل‌های دِلــــم را

دیــدَم کــامِـل نـمی‌شــوَد ،

بـی یـــادِ " تـــــــــو " ...

 


 
 
گرما و سرما
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
 

ﮔﺮﻣـﺎﯾــــﯽ ﺑـﻮﺩﻩ‌ﺍﻡ ﻫﻤﯿﺸـــﻪ

ﻭﻟــــﯽ

ﺑﯿـﻦ ﺧـﻮﺩﻣــــــﺎﻥ ﺑﻤـﺎﻧـﺪ

ﺳـﺮﻣـﺎﯾـــﯽ ﻣﯽ‌ﺷـﻮﻡ

ﻭﻗــﺘـــــﯽ

ﭘــــﺎﯼ ﺁﻏــﻮﺵ " تـــــــــو " ﺩﺭ ﻣـــﯿـــﺎﻥ ﺑــﺎشد ...

 


 
 
اطمینان
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤
 

" تـــــــــو " کنارم باشی

من عمیق‌تر نفس می‌کشم

که تمام عطر تَنت سهم من باشد !..

" تـــــــــو "  کنارم باشی

حال من خوبِ خوب است ..

خیالت راحت

 من جـز آغوش " تـــــــــو " 

حتی به دیوار هم تکیه نمی‌کنم ...

 


 
 
مُجرم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
 

عزیز بودن جُرم نیست ،

امتیازی است

که " تـــــــــو " در قلب من داری

و " خیلی‌ها " ندارند ...

 


 
 
اسپند
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤
 

ای ثانیه‌ها مرا تب آلود کنید

                 سرتاسر خانه را پر از عود کنید

چشمان حسود کور، عاشق شده‌ام

                 اسپند برای دل من دود کنید ...

 


 
 
دل تک
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤
 

وقتی دل " تـــــــــو " تـک است

همیشه برنده‌ام

فرقی نمی‌کند " حکـم " چه باشد

" تـــــــــو " همیشه " لازمی " ...

 


 
 
شق القمر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤
 

من هم می‌توانم شق‌القمر کنم !!

کافی است به ماه بگویم ،

شبیه " تـــــــــو " نیست ...

 


 
 
طرفدار
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٤
 

دوست داشتن دریا ..

آواز خوشِ باران  ..

و هیـــــاهـــوی جنگل ... یک طرف

صبر کن !

اصلاً همه‌ی دنیا یک طرف  !!

 من تا ابد طرفدار تُوام ، دیوااانه ...

 


 
 
صبح تولد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤
 

هر صبح تولدی دیگر است

اگر ..

هر لحظه مرا

بوسه‌ای از گونه‌های " تـــــــــو " باشد ...

 

تولدت مبارک همسر عزیزم


 
 
احساس نفس
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤
 

" تـــــــــو "

سکوت میان کلامم هستی

دیده نمیشوی

ولی من تو را احساس می‌کنم .. 

" تـــــــــو " 

هیاهوی میان قلبم هستی

شنیده نمیشوی

ولی من تو را نفس می‌کشم ...

 


 
 
حس
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤
 

به گیسوانت که دست بزنم ..

حس عجیبی پیدا می‌کنم ..

مثل حس چیدن

خوشه‌های طلایی گندم از مزرعه

همین ...

 


 
 
حرف تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤
 

حرفت قبول !!

اصلاً هر چه که گفتی قبول !

اما نگو که

عاشق خوبی نبوده‌ام  ...

 


 
 
اشتیاق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤
 

دوستت دارم‌هایت را به کسی نگو ..!

همه را نگهدار برای خودم

من جانم را

برای شنیدنشان کنار گذاشته‌ام !!!...

 


 
 
بی قراری
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
 

ای آشنا !!

میان خاطرات بی شمارمان

به بودنت ادامه بده

از اولین آغوش ،

هزاران شب هم که بگذرد

باز ستاره بی‌قرار ..

مهتاب بی‌قرار ..

این دل بی‌قرار است ...

 


 
 
خورشید من
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
 

گــــــــرمــــــــــــا

یعنی نفس‌های " تـــــــــو "

دست‌های " تـــــــــو "

آغـــــــوش " تـــــــــو "

من به خورشید ایمان ندارم …

 


 
 
کار خدا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
 

بــــاور کــــن  !

کــــار مــــن نیست ،

کــــار خــــداست  ..

" دلـــــــــــم "

جایــــی میــــان نَفَس هایَتــــــ

گیــــر کــــرده است  ...

 


 
 
آغوش تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤
 

خـسـتـه‌تـر از آنـم

کـه لـیـوانـی چـای

آرامـَم کُـنـد !!

آغـوشِ گـرم " تـــــــــو " را مـی‌خـواهـم ...

 


 
 
دستهای خالی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

دست و بالم از حرف خالی است ..

هر چه هست تویی

و  " تـــــــــو "

حرف نداری ...

 


 
 
نذر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

تمام خنده‌هایم را نذر کرده‌ام

تا " تـــــــــو "

همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دست‌هایت،

دلتنگی‌ام را به باد می‌سپارد ...

 


 
 
زایش عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

از عشق نمی‌نویسم ..

فقط از " تـــــــــو " می‌نویسم.

و عشق ،

خود از کلامم زاده می‌شود ...

 


 
 
ضجه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

یادت باشد ،

روزگارم بی " تـــــــــو "

“ تلخ ” خواهد ‌گذشت ..

مثل ضجه‌های مادر

بر سر قبر جوانش ...

 


 
 
کوچه بن بست
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

دوستت خواهم داشت

و آن سوی دیوار ..

هزار باغ نُو شِکُفته هم که باشد ،

این کوچه عادت کرده است

بُن بست بماند ...

 


 
 
اعتراف
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

خـُـدایــــــــا ..

کــمــی بــیـا جــلــوتــــر

مــی‌خــواهـــم در گُوشــت چــیــزی بــگــویم !

ایـن یـک اعــتـراف اســت

مــن ،

بــی او ..

دوام نمی‌آورم ...

 


 
 
من و بهار
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
 

بـهـــــار ..

به اُردیبهشت‌اش می‌نازد

و مـــــن ..

به دوست داشتن " تـــــــــو " ...

 


 
 
سرای قلب من
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤
 

هر کس هر جا که دلش می‌خواهد، بایستـــــد !

اما مـــــن ..

به کسی اجازه اینکه به جای " تـــــــــو "

در قلب مــن بنشیند را

نخواهـــــم داد ..

قلـــــــــــــب مــــن ،

فقــــــــط جـــــای  تـــــــــوســـــت

 


 
 
استغاثه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤
 

خُــدایـــــــــــا ،

او جـان مـن است ..

جـان مـــــرا

بـه لـبــــم بــرسـان !!!...

 


 
 
جز تـــــــــو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤
 

بودنت را دوست می‌دارم

وقتی پنجه در کمرم حلقه میکنی

و

به آغوشت سفت مرا می‌فشاری

وادارم میکنی که به هیچکس فکر نکنم

جز " تـــــــــو "

 


 
 
رقیب
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
 

هیچ رقیبی ندارم

جز آیینه

که هر روز تو را نگاه می‌کند

او را هم شکست خواهم داد !...

 


 
 
آیین دلداگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳
 

حریر موهایت را بر زخم‌هایم بکِش

که فراموش کنم آزارشان را

تا آرام گیرم ..

آرامشی از جنس آغوش مادر برای نوزاد ..

نسیم رقص گیسوانت ،

سرکش ترین امواج دریا را رام می‌کند.

امـــــــا

دریای دل مرا چنان به تلاطم می‌اندازد

که عَنان احساس را از کَفَم می‌رُباید

و غَرق تمنا میشوم

شاید این است " آیین دلدادگی "

 


 
 
آخر خط
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
 

نمی‌دانم تا کی دوستم داری ؟

هر جا که باشد ،

باشد !!

هر جا تمام شد

اسمش را می‌گذارم

آخر خط من ،

باشد ؟...

 


 
 
سی ثانیه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳
 

سی ثانیه زمان کمی نیست ..

می‌توان صد بار پلک زد

و یکدیگر را بیشتر دید ..

می‌شود شصت بار گفت :

دوستت دارم..

  !!...البته اگر غرورمان اجازه بدهد

 


 
 
آلزایمر قشنگ
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
 

گاهی میان همهمه ،

در ازدحامِ شهر

غیر از " تـــــــــو "

هر چه هست را

فراموش می‌کنم...

 


 
 
ساحل آرامش
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
 

هیچ میدانی ،

لحظه‌ای که در سایه‌ی مژگانت ،

به تماشای دریای خوشرنگ چشم‌هایت می‌نشینم ،

به آرامش می‌رسم...

 


 
 
اول و آخر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳
 

از شروع نفس‌های حضرت آدم

تا پایان نفس‌های آخرین آدم

دوستت دارم...

 


 
 
نوشتن من و خواندن تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
 

می‌نویسم عشق

بخوان قلب

می‌نویسم عشق

بخوان نفس

می‌نویسم عشق

بخوان روح

می‌نویسم " تـــــــــو "

بخوان من

می‌نویسم ما

بخوان عشق ...


 
 
به امید فردا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳
 

هر شب ،

به این امید می‌خوابم که

صبح شود ..

و من صبح خیلی زود

بیدار شوم

تا دوست داشتنت را

زودتر از روزهای قبل شروع کنم...

 


 
 
سرباز عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
 

به دوست داشتنت مشغولم

همانند سربازی

که سال‌هاست در مقرّی متروکه

بی خبر از اتمام جنگ

همچنان نگهبانی می‌دهد...

 


 
 
دروغ چرا ؟
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳
 

دلم کمی " تـــــــــو " را ...

دروغ چرا ؟

خیلی " تـــــــــو " را می‌خواهد ...

 


 
 
بی همتا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳
 

همتا هم نداری

که وقت نبودنت

به دلم وعده بدهم ،

شاید " مثلش " را پیدا کنم...

 


 
 
ساز عاشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
 

مـَــــــنــــ ..

فقط ســـاز " تـــــــــو " ام

تنها  " تـــــــــو "  نــوازشـم کُــن

تنها  " تـــــــــو "  مَـــرا بـنــــواز !...

 


 
 
اعتراف دزد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
 

باید اعتراف کنم

من نیز گاهى به آسمان نگاه کرده‌ام ،

دُزدانــه …

نه به تمام ستاره‌ها

فقط به آنهایى که شبیه‌ترند به چشمان " تـــــــــو "

 


 
 
مکان مرگ
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
 

امــتــــــداد بــــازوانـــتـــ

می‌شود انتهای دلــدادگــی

می‌شود همان گــوشه‌ی دنجی

که راحــت مـیـتــوان

جـــــــان داد ...

 


 
 
گـُسـل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
 

 " تـــــــــو " خود بگو !..

سرزمین نگاهت را

روی کدامین گـُ ـسـ ــ ـل بنا کرده‌ای

که اینگونه دلــــم با دیدنت می‌لـ ـ ـ ـرزد ؟!...

 


 
 
پاییز و کوچه خاطرات
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
 

پـــایـیـــــــز اســتــ ....

و من آرام در کوچه‌های خاطرات قدم می‌گذارم ،

با حسی از رویاها ..

و حِس عشقی که

بی " تـــــــــو " بُوی دلتنگی می‌دهد...

 


 
 
عزیز ساده
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳
 

بـعـضـــی هــــــــــــــا

آنقدر ســـــاده عزیــــــز می‌شوند

کـــه فکـــــر نبودنشــــــان هــــــم

تمــــام نفس‌هــــایت را به شمـــــاره می‌اندازد...

 


 
 
فریب شیطان
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
 

چقدر خوشحال بود شیطان ،

وقتی سیب را چیدم

گمان کرد فریب داده است مرا

نمی‌دانست " تـــــــــو " پرسیده بودی که

" مرا بیشتر دوستداری یا ماندن در بهشت را " ؟!!...

 


 
 
عاشق مُسرف
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
 

اسـراف می‌کنم

در دوسـت داشتنت

خُـــــــــــدا

اسراف کنندگان عـاشـق را دوست دارد !...

 


 
 
فصل نو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
 

می‌خواهم قصه‌ای تازه از فصلمان بنویسم ..

قلم در دست می‌گیرم

اول سطر :

به نام خـالـق پـایـیــز

که با مهر آغاز شد و

تا انتهای مهربانیش ادامه خواهد داشت..

این داستان من و تـوست

بگذارد لُــو نرود عشقی که درون سینه دارمــ...

 


 
 
امید
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
 

به کجا می‌نگری ؟

زندگی ثانیه‌ای است ..

وسعت ثانیه را می‌فهمی ؟

هیچکس تنها نیست !

ما خدا را داریم …

 


 
 
عدم تکرار من
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
 

یک روز می‌رسد ،

که سخت دلتنگ من میشوی ،

و تازه آن روز است

که می‌فهمی من تکرار نمی‌شوم...

 


 
 
بدهکاری
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳
 

ما بدهکاریم به یکدیگر

و به تمام "دوستت دارم" های ناگفته‌ای

که پشت دیوار غرورمان ماندند

و ما آنها را بلعیدیم،

تا نشان دهیم منطقی هستیم...

 


 
 
حس دیوانه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
 

گــ ــاهــ ـــی اوقــــاتـــــــ

حســرتِ تکــرارِ یکــ لـحظـه

دیــوانـه کننـــده‌تریـــن حسِ دنیاستـــ !...

 


 
 
بگو ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۳
 

تو هم بگو دوستت دارم …

همیشه آن کسی نباش

که می‌گوید منم دوستت دارم !...

 


 
 
دلیل آرامش
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
 

بانوی من

مرد نبوده‌ای تا بدانی سرت بر روی بازوانم

امنیت " تـــــــــو " نیست

آرامش من است...

 


 
 
حس مرد بودن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
 

مرد که باشی

وقتی دست زنی را عاشقانه می‌گیری

تازه می‌فهمی مرد بودن را

باید میان دستان ظریف زن احساس کرد...

 


 
 
صدای ماندگار
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
 

و چه زیبا گفت فروغ :

تنها صداست که میماند..

و امان از صدای  " تـــــــــو "

که ابدی شد در گوش من !...

 


 
 
زندگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
 

می‌گویند هر سن و سالی که داشته باشی

اگر کسی نباشد

که با یادش

چشمانت

از شادی یا غم پُر اشک شود

هرگز زندگی نکرده‌ای

و من این روزها

زندگی می‌کنم...

 


 
 
قیاس
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
 

صدایم در برابر صدایت بی‌صداست ،

چشمانم در برابر چشمانت نابیناست ،

خنده‌هایم خالیست

پس بدان که بی " تـــــــــو " هیچم.......

به اندازه تمام روزهای زندگی‌ام

دوستت دارم...

 


 
 
بی تو ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
 

غیر ممکن است

دیدن ، شنیدن ، گام برداشتن ، حس کردن ، بی " تـــــــــو "  ...

محال ست تنفس بی وجود " تـــــــــو " ،

بی " تـــــــــو " .. نه دستی گرم می شود ، نه دلی می تپد !

بی " تـــــــــو " .. بی حضور مهربان " تـــــــــو "

حتی نمی شود به دیگری دل بست !...

 


 
 
محالات
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
 

هیچ چیز غیر ممکن نیست ،

محالی در عالم نیست ،

همه چیز شدنی ست ،

جز یک چیز ..

زندگی بی " تـــــــــو " !...

 


 
 
نفس تنگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
 

مرا که می بوسی نفسم میگیرد ،

بوسه هایت را کش بده ،

من این نفس تنگی را

دوســتــــ دارمـــ...

 


 
 
قبلـه‌گـاه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
 

درست وسـط پیشانـی‌ات

‌می‌شـود قبلـه‌گـاه لب‌هـای مـن

بـوسه‌هـایـم را همان جـا حوالـه می کنـم...

 


 
 
دُردانه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
 

بگذار هرکسی هر چه دوست دارد بگوید

مهم این است که " تـــــــــو " دُردانه‌ منی

و از تمام خوبی‌ها و بدی‌های این دنیا

فقط و فقط " تـــــــــو " را می خواهم...

 


 
 
تو مثل هوا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
 

هــــوا را هــــــر چــــقــدر نفـــــس بــکــشـــی

بـــاز هــــــم بـــرای کــشیـــدنش بـــال بـــال میزنی

دُرســت مــثـــل " تـــــــــو "

کـــه هـــر چــــقدر کـــه بــاشــی

بــاز هـــم بـــایــد بـــاشی !..

مـی‌فهــمی چـــــه می‌گویــــم ؟!

بـــــــــــــودنـــت مهــــــــــــم­ اســـتـــ...!

 


 
 
اشتباه عمدی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳
 

همیشه سر کلاس املاء

دوستت دارم را اشتباه می نوشتم

تا معلم مرا جریمه کند

 که من در یک ورق سفید

صدبار بنویسم که دوستتـــ دارمـــ...

 


 
 
طلوع دوست داشتن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
 

کار دیگری نداریم ،

من و خورشید

برای دوست داشتنت

بیدار می شویم هر صبح !...

 


 
 
تشخیص درد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
 

نمی دانم چه شد..

بر من چه گذشت..

ثانیه ای بود ، روزی یا شبی ، ماهی یا سالی ، شاید هم سال‌ها...

نمی دانم !

چشم که باز کردم ،

 " تـــــــــو " بودی و من ، من بودم و " تـــــــــو "

نه سردابی ، نه دالانی ، نه پرتگاهی

و نه هیچ دردی..

درد فقط یک معنا دارد : _ بی تویی !...

 


 
 
نقاش سرگردان
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
 

هــیــچ مــیــدانـــی ،

ســالـهــاســــتــــــــ

چهـره ات را در ذهـنـم نقـاشی مـی کنـم

عـاشقـانـه ، کــارم را خـوب بلـدم !

ولـــــی

بـیـــن خــودمــــان بــــاشــد ،

بـــدجـــور

ســر کشیـدن چـشـمـانــت گـیـــر کــرده امــــ...


 
 
نوشتن من و خواندن تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
 

کوتاه می نـــویــســمـــ

 " تـــــــــو " بلند بخوان

به بلندای تمام احساسم

دوستتــ دارمـــ عزیزمـــ...

 


 
 
قله عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
 

قله قـــاف که سهـــل است ،

من قـــله کــاف و لام و مــیم و نــــون و واو

را هم بخـاطرت فـــــتح می کنم ..

امـــا " تـــــــــو " هـــم

نـگاهـــت را از مــن نــگیــــــــر...


 
 
فکر رنگی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
 

" تـــــــــو "

که گفتی ،

نقاش نیستی..

پس چرا به 

" تـــــــــو "

فکر می کنم ،

دنیایم

رنگـــــــــی می شود...

 


 
 
حسادت یا خساست
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
 

حسادت یا خساست ؟

اسمش را هر چه می خواهی بگذار ،

من می خواهم

" تـــــــــو "

فقط عزیز دل من باشی !...

 

دوست داشتن روح عشق مجموعه آثار 13


 
 
قلب من
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
 

ایــن قلبــ مـنــمــ

بــــرایــــ

" تـــــــــو " ...

 


 
 
قلب بی صدا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
 

سرت را که روی سینه ام بگذاری ،

هیچ صدایی نخواهی شنید..

 جز ، صدای دوستت دارم...

 


 
 
هوای نفس کشیدن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
 

می خواهم آنقدر بُــــو بکشم

 " تـــــــــو " را

که ریه هایم پُــر شود از عَطر تَنت..

که هوا داشته باشم برای نفس کشیدنم..

وقتی کنارم نیستی...

 


 
 
سقف آسمان
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳
 

خیلی که دلتنگ میشوم

به آسمان نگاه میکنم !

دلم قرص میشود

که " تـــــــــو " هم زیر همین سقفی...

 


 
 
بوسه بر ماه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
 

مـاه را که مـــی بــوســم

دهـــــانــــــــــم

بـوی " تـــــــــو " را می گیرد !...

 


 
 
روز تولد یار
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳
 

تقدیس می کنم " تـــــــــو " را

خلاصه ات کرده ام

در دست ها و نگاهت

تا هر روز مرورت کنم

... و عجیب که عادت نمی شوی

 

 

همسر عزیزم تولدت مبارک


 
 
ترس
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
 

نمی دانم چرا هر چه عاشق و عاشقتر می شوم..

ترسوتر و ترسوتر هم می شوم..

شاید دلیلش ،

ترس از زمانی است که برایت بهترین نباشم..

ترس از لحظه ایست که دیگر دوستم نداشته باشی...

 


 
 
بیادتم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
 

بی هیچ دلیلی

 “ به یادت هستم “

تا نقض کنم قانونی را

که علت می طلبد...

 


 
 
تابستان برفی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳
 

تا " تـــــــــو " هستی

که دستانم را بگیری ،

آرزو میکنم هر روز زمین بخورم !

کاش تابستانها هم برفی بود !...

 


 
 
از خودم نوشتن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
 

خسته ام...

از " تـــــــــو " نوشتن...!

کمی از خودم می نویسم

این "منم" که ،

دوستت دارم...