زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

باران عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان ..

نمیخوانم و نمیگویم چون درونم هیچ بوده

و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی

و به من قصه باران آموختی

میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست

و درون انسانها پر از غم و تنهایی است

و نگاهم به باران تو افتاد

و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم

و به تو و داشتن تو میبالم ،

تنهاتر از یک برگ با باد شادیها مهجورم

و در آبهای سرورآور تابستان آرام میرانم