زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

خواب مادر شهید ارمنی درباره «عَلَم»
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

شهید «آلفرد گبری» فرزند ارشد خانواده ، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات را تا سال چهارم دبیرستان ادامه داد ، لیکن سرانجام تصمیم به ترک تحصیل گرفت. پس از آن به حرفه باطری سازی مشغول شد. در عین حال ورزشکار و عضو «نهضت سواد آموزی» بود. او دو برادر و یک خواهر داشت و بدون اطلاع خانواده ، خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی کرد.

 دوره آموزشی را در تهران به اتمام رساند و سپس به جبهه گیلان غرب منتقل شد. روزی «آلفرد» در پست دیده بانی مشغول کشیک بود.. و دوستان او فکر می‌کردند که او خوابیده است! بعد از نزدیک شدن ، متوجه شدند که پوتین های او پر از خون است...


شهید «آلفرد گبری» فرزند ارشد خانواده، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات را تا سال چهارم ادامه داد ، لیکن سرانجام تصمیم به ترک تحصیل گرفت. پس از آن به حرفه باطری سازی مشغول شد. در عین حال ورزشکار بوده و عضو «نهضت سواد آموزی» بود. او دو برادر و یک خواهر داشت و بدون اطلاع خانواده ، خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی کرد.

دوره آموزشی را در تهران به اتمام رسانده و سپس به جبهه گیلان غرب منتقل شد. روزی «آلفرد» در پست دیده بانی مشغول کشیک بوده و دوستان او فکر می‌کردند که او خوابیده است! بعد از نزدیک شدن ، متوجه شدند که پوتین های او پر از خون است...

«آلفرد» بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیده بود. پیکر مطهر شهید «آلفرد گبری» پس از انجام تشریفات خاص مذهبی در قطعه شهدای قبرستان ارامنه در تهران با حضور صدها نفر از دوستان و اهالی محل به خاک سپرده شد.

شهید به روایت مادرش : « … او علاقه بسیار زیادی به مطالعه داشت ، به خصوص به مطالعه کتابهای ارمنی. آرزو داشت تا ادامه تحصیل دهد. روزی به خانه آمد و گفت که می‌خواهد به خدمت سربازی برود. شب آن روزی که او برای دریافت لباسهای ارتشی به پادگان رفته بود، در خواب دیدم که چراغ خانه ما خاموش شد. صبح که از خواب بیدار شدم ، آن روز خیلی گریه کردم.

از روز خاکسپاری «آلفرد» به بعد ، برادرش «روبرت» دیگر روحیه خوبی نداشت. بعد از شهادت «آلفرد» من دچار افسردگی شدیدی شده بودم. هر چه دارو مصرف می‌کردم ، فایده ای نداشت. کارم شده بود گریه و بس. روزی در خواب دیدم که سیدی آمد و دستی به شانه‌ام کشید و گفت : اگر می‌خواهی خوب شوی ، از زیر «عَلَم» رد شو!

این مسئله را نمی‌توانستم برای کسی تعریف کنم ، زیرا فکر می‌کردم باور نخواهند نمود. روزی از ایام سوگواری تاسوعا و عاشورا ، وقتی از کوچه ما هیئت عزاداری می‌گذشت از زیر «عَلَم» رد شدم. شاید باور نکنید ، ناراحتی من رفع شد و از همان شب بدون اینکه حتی یک قرص مصرف نمایم ، خیلی خوب می‌خوابم.

روز بعد از آن هم به یک فرد معمولی و خانم خانه دار تبدیل شدم. همه تعجب می‌کردند. همسرم می‌گفت : معجزه ای رخ داده است. اوایل شهادت پسرم مثل دیوانه ها شده بودم. شبی نیز در خواب دیدم که در مسجدی نشسته‌ام و یک روحانی سخنرانی می‌کرد. چیزهایی می‌گفت و من گریه می‌کردم. او به طرف من آمد و به من گفت که گریه نکن ، جای پسر تو بالاتر از شهدا است و ناراحت او نباش … »

منبع سایت برنا