زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

مرد دو زنه!!!
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
 

مردی دارای دو زن بود ، زن اولی خیلی او را اذیت میکرد و شب و روز سبب اوقات تلخی او را فراهم میکرد. یکی از رفقایش را ملاقات نمود ، رفیقش دید که او خیلی کسل و پژمرده است.

پرسید : رفیق شما را چه میشود که اینطور افسرده هستید؟ در جواب گفت : می دانید که من دو زن دارم ، اولی خیلی اذیتم می کند. رفیقش گفت من این نگرانی را رفع می کنم. امروز ظهر به منزل نروید و مطمئن باشید شب که به خانه رفتید خانم در نهایت گرمی از شما استقبال و پذیرایی خواهد کرد.
سپس آن مرد ظهر به منزل دوست دو زنه خود رفته در زد و پرسید : آقای دو زنه تشریف دارند؟ خانم فهمید همه میدانند که شوهرش دارای دو زن است.

جواب داد : خیر ، ظهر نیامده است. اگر آمد به او بگویم چه کسی او را کار داشت؟

آن مرد گفت : هر وقت آمد بگویید که : آقای سه زنه آمده بودند عقب شما که برویم منزل دوست چهار زنه به اتفاق ایشان آقای پنج زنه را برداریم برویم منزل دکتر شش زنه و او را به بالین آقای هفت زنه ببریم ، وعده کرده ایم که آقایان هشت زنه و نه زنه هم آنجا باشند.

خانم دید که شوهر خودش از همه نجیب تر است زیرا فقط دو زن دارد. اگر خدا را بجا آورده و شب که شوهرش به خانه آمد با کمال گرمی و محبت از او پذیرایی نمود. از آنطرف یارو هنوز دعا به جان رفیقش میکند که چنین حقه ای را سوار کرد.