زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

دوستت دارم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوارنشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت "دوستت دارم" باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !