زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

من و خدا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

عزیزم

می‌دونی وقتی خدا داشت منو از بهشت به سوی زمین بدرقم می‌کرد چی گفت؟

گفت : جایی که میری مردمی داره که می‌شکننت ، نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی و من همیشه و در همه حال همراهتم و برای اینکه منو با خودت حس کنی ،

تو کوله بارت عشق می‌ذارم که بگذری ،

                          قلب می‌ذارم که جا بدی ،

                                   اشک می‌دم که همراهیت کنه

                                          و مرگ که بدونی برمی‌گردی دوباره پیش خودم.