زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

غرور
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

آسمون منو تو یه مدته سیاه شده

گفتن دوست دارم کم شده ، کیمیا شده

اون غروری که گذاشته بودیمش یه جای دنج

اومده باز توی قلب من و تو خدا شده

اون حسادت هایی که اول طعم عاشقی رو داشت

حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده

اون دستا که داده بودیم توی رویامون به هم

تقصیر کیه نمی دونم ولی رها شده

ما قرار نبود مثل بقیه زندگی کنیم

چرا حرف هامون مث تموم آدما شده

گنبد عشق من و تو ضریح اش طلایی بود

طلا ها ریخته و جنس گنبدا بلا شده

ما رو چشمون زدن ما که با هم بد نبودیم

ما چه تقصیری داریم ، دلهامونه که بد شده