زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

دنیا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

روزی جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میکرد. رفتن و رد پای آن را و آدم هایی رو می دید که به سنگ و ستون ، در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته ، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد ، آواز جغد را که شنید ، گفت : « بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌کنی. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد ، چیزی نداری.»

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت : « آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من ! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.»

جغد گفت : « خدایا ! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.»

خدا گفت : « آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای ! و آن که می‌بیند و می‌اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی‌بندد ؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ»

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند و آن کس که می‌فهمد ، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید :

« آن چه نپاید ، دلبستگی را نشاید.»