زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

یاد یاران
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠
 

 فرمانده ها شلوغ می کردند و سربه سرش می گذاشتند. باز ساکت بود.

کاظمی یکی از فرمانده ها گفت : حاجی ! حالا همین جا صبحونه مونو می خوریم ، یه ساعتی می خوابیم ، بعد هم هرکسی می ره دنبال کار خودش .

حاج حسین گفت : من باید برم خط ، با بچه های مهندسی قرار گذاشته ام.

زاهدی یکی دیگه از فرماندهان بلند شد و رفت بیرون ، سوار ماشین حاج حسین شد و اونو  فرو کردش توی گل . چهار چرخ ماشین حاج حسین توی گل بود ، سپس گفت : حالا اگه میتونی برو !

حاج حسین ، لبخند از روی صورتش پاک شد. بلند شد و بی آنکه حرفی بزنه ، رفت سوار ماشینش که چهار چرخش توی گل بود شد. دنده عقب گرفت. ماشین از توی گل درآمد. رفت و فرمانده هان فقط نگاه میکردند. 

مطلب فوق یکی از صدها خاطره‌ای است که از سردار رشید اسلام شهید حاج حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین (ع) که بغیر از افتخار شهادت ، مفتخر به نشان جانبازی نیز بود و یک دست خود را قبل از عروجش هدیه داده بود ، از سوی همرزمانش نقل شده است.

یادش گرامی و راهش پُر رهرو