زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

بوی عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
 

این روزها دوست داری با هر نفسی که میکشی ، وجودت پُر ‌شود از هوایی روحانی ، عطری مست و مسخ‌کننده ، شمیمی که بوی خاک خاکریزهای جنوب و غرب را بدهد ، بوی دشت‌های خوزستان و کوهسارهای غرب ، بوی خلوص و خلوت و عشق ، بوی ایثار و شهادت ، بوی مردی و مردانگی و بشنوی صدایی که همنوا در همه‌جای شهر پژواک می‌کند و ببینی کاروانیانی را که چه خوب عشق و به پای عشق جان دادن را معنا کردند.بی‌اختیار می‌شوی و در میان صندوقچه ، چفیه و پیشانی بندت را جستجو می‌کنی و نشانی تربت شهیدان را از بوی یادگاری‌های آن دوران می‌جویی!!

عده ای چقدر تشنه اند و ما نمی‌دانیم چه ولعی دارد جانشان برای چشیدن طعم تشنگی‌های گرم خوزستان ، چقدر دلشان هوای نوای دعای فرج را دارد که در سحرگاه جبهه‌ها ، در گوششان ، نرم و ظریف ، عشق به معشوق را نجوا کند. چقدر دلتنگند برای شب‌های جمعه و شنیدن صدای دعای کمیل و استغاثه پاک‌ترین مردان خدا که زمین را اسارت گاهی بیش نمی‌دیدند و در بند خاک ، ماندنشان نبود.