زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

معنای خوشبختی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

همسرم با صدای بلند گفت : تا کی میخوای سرتو توی روزنامه فرو کنی؟ میشه بیایی و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت.

دخترم آوا به نظر وحشتزده می آمد ، اشک در چشمهایش پر شده بود و ظرفی پُر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ، گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم ، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم ،

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت باشه بابا ، میخورم ، نه فقط چند قاشق ، همه شو میخورم ، ولی شما باید ....

آوا مکث کرد و گفت : بابا ، اگه من تمام این شیربرنج رو بخورم ، هر چی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم : قول میدم و بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم و گفتم : آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یه چیز گرون قیمت اصرار کنی ،  بابا از اینجور پولها نداره ، باشه؟

آوا گفت : نه بابا ، من هیچ چیز گرون قیمتی نمی خوام و با ناراحتی تمام شیربرنج رو خورد.

در سکوت ، از دست همسر و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم. وقتی غذا تمام شد ، آوا نزد من آمد ، انتظار در چشمانش موج میزد همه ما به او توجه کرده بودیم.


آوا گفت : من میخوام سرمو تیغ بندازم. همین امروز و تقاضای او فقط همین بود.

همسر و مادرم جیغ زدند و گفتند :وحشتناکه ، یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.

گفتم : آوا ، عزیزم ، چرا یک چیزدیگه نمی خواهی؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم ، خواهش می کنم ، عزیزم ، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم اما آوا گفت : بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود. آوا اشک می ریخت و می گفت : شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی ، حالا می خواهی بزنی زیر قولت

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم ، گفتم : مرد و قولش ، مادر و همسرم با هم فریاد زدند که ، مگر دیوانه شده ای؟

گفتم : نه ، ولی اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره و سپس گفتم : آوا ، آرزوی تو برآورده میشه

آوا با سر تراشیده شده ، صورتی گرد و چشمهای درشت ، زیبایی خاصی پیدا کرده بود.
صبح روز بعد آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشایی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد ، من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه دانش آموزی از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا رو صدا کرد و گفت : آوا ، صبر کن تا من هم بیام.

اما چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن دانش آموز بود. با خودم فکر کردم ، پس موضوع اینه

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت : دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت : دانش آموزی که داره با دختر شما میره فرزند منه ، اون سرطان خون داره.

زن کمی مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه و در ادامه گفت : در تمام ماه گذشته فرزندم نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده و نمی خواست به مدرسه برگرده ، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن ، آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای فرزند من کنه ، آقا ، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

سرجام خشک شده بودم و ... شروع کردم به گریستن.

فرشته کوچولوی من ، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی ، خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که اونجور که می خوان زندگی می کنن ، اونها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطرکسانی که دوستشون دارن تغییر میدن
راستی به این مسئله فکر کنین ، اگه همه اینطوری بود دنیا چه جوری میشد ، لطفاً نظرتو بگو