زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

گورستان عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

می خواستم برای از دست دادنش گریه کنم


ولی افسوس..


برای به دست آوردنش تمام اشکهایم را ریخته بودم


هدیه ای از گل سرخ برایش فرستادم...


گفت : گل برای چیست؟


گفتم : مگر این نیست که گل را بر روی گورستان می نهند؟


گفت : چرا


گفتم : پس این گل را بر روی سینه ات بگذار که گورستان عشق من است.