زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

یادش بخیر اون روز
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
 

   بیستم شهریور یادآور خاطره ای خوش و شیرین برای منه ، روزی که مسیر زندگیم کاملاً تغییر جهت داد و از این روز رسماً من به جرگه متاهلین پیوستم.

   امروز سالروز عقدکنونمه که یادآوری اون لحظات هنوز برام لذت بخش و شیرینه ، و اگه راستشو بخوام بگم ، بعد بله گفتن همسرم یه بار سنگینی از مسئولیت رو روی دوشم حس کردم ولی اشتباه نکنید فشار هزینه های زندگی نبود ، واقعاً احساس مسئولیت بود.

   یکی از بهترین خاطرات اون روز مربوط به پام بود چونکه حدود 14 روز قبل از عقدکنونم در یه مسابقه فوتبال از پشت منو زدند و رباط پای چپم پاره شد و مجبور شدم پامو گچ بگیرم و با اون وضعیت و عصا به زیر بغل در خیابان ولی عصر (عج) برای خرید بروم و چون نمی خواستم در مراسم عقدکنان پام توی گچ باشه و برخلاف نظر پزشکم و توسط دوستام گچ پامو باز کردم و حتی عصا رو کنار گذاشتم و باحالت لنگ لنگان تو مراسم شرکت کردم ولی بعد از گذشت سالها هنوز پام مشکل داره و بخصوص هنگام سرما اذیتم میکنه و این یکی از فراموش نشدنی ترین خاطرات عقدمه و همچنین یاد تعدادی از کسانی که در اون مراسم بودند ولی الان جاشون خالیه ، بخصوص پدر خانم عزیزم که باهم مثل دو تا رفیق بودیم که صد حیف خیلی زود از بین ما رفت و حسرت بیشتر باهم بودن رو به دل همگیمون گذاشت. یادش بخیر و خدایش قرین رحمت واسعه نماید.

   ضمن تبریک این روز به همسر عزیزم ، به نظر شما دوستان ، چند سال پیش عقد کرده ام ؟ هرکی درست جواب بده یه کادو پیشم داره ، اینم یه مسابقه است و منتظر نظراتتون هستم ، همچنین میتونیت به بقیه دوستانتون هم آدرس وبمو بدید تا در این مسابقه شرکت کنند. منتظرم البته بغیر از اونهایی که خبر دارن و تو اون مراسم بودن.