زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

زنجیر عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
 

یک روز بعدازظهر سرد و برفی زمستان ، وقتی اسمیت داشت از کار برمی‌گشت خانه ، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.  زن مسن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن مسن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد ، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد ، زن مسن پرسید:

«من چقدر باید بپردازم؟»

اسمیت به زن مسن گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم روزی در این چنین شرایطی بوده‌ام و  یک نفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعاً می‌خواهی که بدهیت رو به من بپردازی ، باید این کار رو بکنی

 "نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!


یک روز بعدازظهر سرد و برفی زمستان ، وقتی اسمیت داشت از کار برمی‌گشت خانه ، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت ایستاد و پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن مسن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد ، این واقعا لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد ، زن مسن پرسید:

«من چقدر باید بپردازم؟»

اسمیت به زن مسن گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم روزی در این چنین شرایطی بوده‌ام و  یک نفر هم به من کمک کرد ، همونطور که من به شما کمک کردم ، اگر تو واقعاً می‌خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی

 "نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!

چند مایل جلوتر زن مسن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی‌توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می‌بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی‌دانست و احتمالاً هیچ گاه هم نخواهد فهمید.

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صددلار زن مسن رو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ، در حالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن مسن رو می‌خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود:

«شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم روزی در این چنین شرایطی بوده‌ام و یک نفر هم به من کمک کرد ، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعاً می‌خواهی که بدهیت رو به من بپردازی ، باید این کار رو بکنی»

"نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سر کار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می‌کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست می‌شه ...

به دیگران کمک کنیم بالاخره یک جا یکی به ما کمک می‌کنه و قول بدیم که نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه!