زود دیر میشه ...

فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است

یادآوری
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
 

به یادتم ،

به وسعت قلب کوچکم ،

شاید کم باشد ،

اما قلب هرکس تمام زندگی اوست.

 




 
 
باد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

باد می شوم

که گیسوانت را بوسیده باشم

و لای انگشتانت رقصیده

آنگاه

تو با خود خواهی گفت :

این باد چه عاشقانه می وزد ...

 


 
 
صداقت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

تا دیروز ..

هرچه می نوشتم عاشقانه بود !

از امروز ..

هرچه بنویسم صادقانه است !..

عاشقانه دوستت دارم بانو ... ...

 


 
 
نامه های عاشقانه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

نامه های عاشقانه
بی ریا و صادقانه


نامه ای بر تکه ای برگ
یاد تو همیشه تا مرگ

نامه های عاشقانه
جمله های کودکانه


واژه ها از روی احساس
هم بداهه ، هم به وسواس

تپش قلب یه گنجیشک
که اسیره تو دو تا دست

پنجره تو مشت دیوار
روی دیوار پر لیچار

همه رو به یاد دارم
همه شب این شده کارم

یاد تو همیشه با من
نام تو ترانه ی من...

نامه های عاشقانه

یادگاری،،،،،،،،،،، جاودانه

 


 
 
روز مادر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 زمین خوردن زیباست....

اگر مقصد....

خاک پای مادر باشد....

 

 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود

مادرم ؛

 

ولادت خانم فاطمه زهرا سلام علیها مبارک باد


 
 
چتر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

عشق ،

ایستادن زیر باران ،

و خیس شدن با هم نیست ،

عشق آن است ،

که چتری برای دیگری باشی ،

و او هیچ وقت نداند که ،

چرا خیس نشد...

 


 
 
بی تو ...
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

چشمهایم بسته است

به چه می اندیشم؟

به تمنای دلم

به دلیل نفسم

به صدای قلبم

به تو می اندیشم

تو که در قلب مکان داری

و در خاطر من میمانی

به تو می اندیشم

تو که در تک تک ذرات وجودم جای داری

به تو می اندیشم

ای خوبترین خوبها

به تو می اندیشم.........

 


 
 
رخت دل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آب و هوای دلم آنقدر بارانیست

که رخت های دلتنگی ام را

مجالی برای خشک شدن نیست ،

اینگونه است که

دلم برایت همیشه تنگ است

 


 
 
داغ یاس کبود
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آب!
بسوزد دلت

خاک!
شود خاک عزا بر سرت

باد!
پریشان شوی

چشم!
الهی که بباری فقط

پیش
نگاه شما ،
مادر خورشید سوخت

 

 

التماس دعا و ایام فاطمیه تسلیت باد 


 
 
خاطره
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان ،

اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه کنم ، دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ،  باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ،  تحملم مشکل است ….

اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی ….

هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ،

روزهای با هم بودنمان ..

خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !



 
 
دفتر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
 

دفتری بود که گاهی من و تو

می نوشتیم در آن

از غم و شادی و رویاهامان

از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم

من نوشتم از تو ،

که اگر با تو قرارم باشد

تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد

که اگر دل به دلم بسپاری

و اگر همسفر من گردی

من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال

تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا !!!

تو نوشتی از من ،

من که تنها بودم با تو شاعر گشتم

با تو گریه کردم

با تو خندیدم و رفتم تا عشق

نازنیم ای یار

من نوشتم هر بار

با تو خوشبخت ترین انسانم...

ولی افسوس

مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!

 


 
 
خورجین
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
 

ببین ای بانوی شرقی ، ای مثل گریه صمیمی

همه هر چی دارم اینجاست ، تو این خورجین قدیمی

خورجینی که حتی تو خواب ، از تنم جدا نمی شه

مثل اسم و سرنوشتم ، دنبالم بوده همیشه

بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق

مال تو ، ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

توی این خورجین کهنه ، شعر عاشقانه دارم

برای تو و به اسمت ، یه کتاب ترانه دارم

یه سبد گل دارم اما ، گل شرم و گل خواهش

تنی از عاطفه سیراب ، ولی تشنه نوازش

این بوی غریب راه نیست ، بوی آشنای عشق

طپش قلب زمین نیست ، این صدا صدای عشق

اسم تو داغی شرم ، تو فضای سرد خورجین

خواستن تو یه ستارست ، پشت این ابرای سنگین

خورجینم اگه قدیمی ، اگه بی رنگه و پاره

برای تو اگه حتی ، ارزش بردن نداره

واسه من بود و نبوده ، هر چی که دارم همینه

خورجینی که قلب این ، عاشقترین مرد زمینه

شعر : عطایی جنتی


 
 
خرید عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
 

به بازار سیاه رفتم ،

برای خرید عشق ،

اما

در ابتدای ورودم رو کاغذی خواندم ،

در غرقه ی هوس بازان ،

عشق را به حراج گذاشته اند ،

به قیمت نابودی پاکبازان !!!!

 


 
 
دستام
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
 

گفتم دوستت دارم...

نگاهی به من کرد و گفت : چند تا ؟

دستام رو بالا آوردم

و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم ،

اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود

 


 
 
تو بگو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
 

این بار تو بگو ،

دوستت دارم ،

نترس ،

من آسمان را گرفته ام ،

که به زمین نیاید

 




 
 
← صفحه بعد