زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

به انتظار ستاره سهیل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٥
 

بیا که روزگار به تنگ آمده

و لحظه‌ها شکننده‌تر از

شیشه بخار گرفته اتاق انتظار زمین‌اند ..

بیا که زندگی دلگیرتر از غروب

و دلتنگ‌تر از کسوف شده

و ساعت‌ها به درازای عمر نوح رسیده‌اند

بیا تا دَم مسیحایی‌ات زمین را زنده کند ...

 


 
 
جای تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥
 

خبرت هست هـــر کس هـــر جـــا که دلش مـــی خواهــــد، بنشیند !!

امـــا مـــــن 

به کســی اجــازه اینکــه به

جــای " تـــــــــو " در قلب من بنشیند را نخواهـــــم داد 

قلـــــــــــــب مــــــــن ،

فقــــــــط جـــــای توســــــــت ...

 


 
 
بدون تعارف
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥
 

دوستت دارم ،

این تعارف نیست

زندگی من است!...

 


 
 
همه فن حریف
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥
 

همیشه

بماڹ کنار دِلَم

مَڹ غِیر اَز اینها که میِ‌نویسَم

نَوازِش هَم بَلَدَم  …

 


 
 
لغت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥
 

اگر قرار باشد

بین لغتهای جهان

فقط یک لغت سهم من باشد،

" تـــــــــو "

را انتخاب می‌کنم ...

 


 
 
سفر ستاره هشتم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
 

و اینک خورشید، در حال غروب است

و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمین اخترند.

کبوتران بال می‌زنند آسمانی را

که چشم‌هایمان سال‌هاست به آن دوخته شده ،  

صدای بال کبوتران در صدای سنج عزاداران می‌پیچد

و خواب مسموم انگورهای پیچیده بر خوشه‌های حادثه آشفته می‌شود،

خورشید، ذره ذره در عطش چشم‌هایش رسوب می‌کند

در پس سفر ستاره هشتم ...

 


 
 
شب تار مدینه
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥
 

باز هم مدینه بر خاک سیاه اندوه نشسته

و سکوتی ژرف، همه جایش را فرا گرفته ..

دوباره گرد و غبار بر دیوارهای گِلین خانه‌ها نشسته

باد غربت در کوچه باغ‌های خزان زده شهر ،

خود را به در و دیوار می‌زند

و آواره مصیبت روح جاودانی

رحمة للعالمین، پیامبر مهربانی‌ها

و صبر و کریم اهل بیت، حسن مجتبی علیه‌السلام است ...

السَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلَى أَهْلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْهَادِینَ الْمَهْدِیِّینَ 

 


 
 
تشنگی باران
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥
 

بی " تـــــــــو "

باران هم

بوی تشنگی

و تنهایی می‌دهد ...

 


 
 
کنار قدم های جابر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥
 

نزدیک چهل سپیده است

که سپیدار غم در دل شیداییان ریشه کرده

و فراق یاران عاشورا ،

اشک در فرات ارادت روان کرده

و باز دل ،

بی شکیب طلوع غمی مکرر است

و اربعین، بیعت دوباره با عاشوراست ..

و امــروز

جـابـــر دل با عطیه شوق

به سوی کربلا راهی است ،

برای بیعتی دوباره ...

لبیک یا حسین

 


 
 
باز باران
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥
 

دوست داشتنت بوی باران می‌دهد ..

همان قدر بی مقدمه ،

همان قدر بی دغدغه

فقط یادت باشد

مثل باران مرا بی واسطه دوست داشته باشی ...

 


 
 
دلیل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٥
 

هیچ میدانی

که بی روی تو

آرامم نیست ...

 


 
 
سمفونی عاشقی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥
 

صدای ضربان قلبت

موسیقی بی‌کلامی‌ است ،

که روان‌شناسان

برایم تجویز کرده‌اند ...

 


 
 
حوّا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٥
 

عشق

یعنی طوری نگاهت می‌کنم

که انگار

تنها آدم دنیا هستی ...

 


 
 
شاعر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥
 

کلماتم را

در جوی سحر می‌شویم

لحظه‌هایم را

در روشنی باران‌ها

تا برای تو شعری بسرایم، روشن

تا که بی‌دغدغه بی ‌ابهام

سخنانم را

در حضور باد

این سالک دشت و هامون

با " تـــــــــو " بی‌پرده بگویم

که " تـــــــــو " را

دوست می‌دارم تا مرز جنون ...

 


 
 
کانسر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥
 

تمام دکترها جوابم کرده‌اند

عجب سرطان بدخیمی است ،

دوست داشتنت ...

 


 
 
← صفحه بعد