زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

وداع
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٦
 

بوی یلدا را میشنوی، عزیزم؟

انتهای خیابان آذر

باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان

قراری طولانی به بلندای یک شب

شب عشق بازی برگ و برف

پاییز چمدان به دست ایستاده

عزم رفتن دارد

.. آسمان بغض می‌کند

می‌بارد

خدا هم می‌داند

عروس فصل‌ها چقدر دوست داشتنی است

چند روزی بیشتر مهلت ماندن میدهد

آخرین نگاه بارانی‌اش را به درختان عریان میدوزد ..

دستی تکان میدهد

قدمی بر می‌دارد سنگین و سرد

کاسه‌ی آب میریزیم پشت پای پاییز، که ..

تمام میشود

پاییزِ آبستن روزهای عاشقی

رفتنت به خیر

سفرت بی خطر

و خدا میداند

که آیا دوباره فرصت دیدنش را داریم

به امید دیدار ...

 


 
 
حاکم قلبم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٦
 

نکند پاییز تویی!؟

که در

چهار فصل دلم

پادشاهی میکنی ...

 


 
 
آواز خوش
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٦
 

چه خوش اتفاقی است

بــا " تـــــــــو " بــودن

عاشقانه که صدایم می‌کنی

نــــامـم

دل انگیــزترین آوای دنیــا را به خود می‌گیرد ...

 


 
 
اثر پاییز
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٦
 

اگر پاییز نبود

هیچ اتفاق شاعرانه‌ای نمی‌افتاد

نه موسیقی باد بود

نه سمفونی کلاغها

نه رقص برگ

و مــن

هیچ بهانه‌ای برای بوسیدن " تـــــــــو " 

در این شعر نداشتم ...

 


 
 
معنی پاییز
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩٦
 

پـایـیـــز

شعری است که

دست‌های من و " تـــــــــو " 

قافیه‌ی

آخر آن می‌شود

سخت و محکم و گرم و عاشقانه ...

 


 
 
آثار نبودن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٦
 

هوای تو که‌ به سرم می‌زند

چشمانم دلتنگ ،

قدم‌هایم آهسته

و دستانم ،

به دنبال نوازشِ دستهایت می‌گردد

ببین

هوای نبودنت با من چه‌ها که نمی‌کند ...

 


 
 
تقویم عشق
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٦
 

عشق،

تقویم بی انتهایی است

برگ‌هایش

رنگ قرمز ندارد

عشق، هر روز، شنبه است

جمعه هرگز ندارد ...

 


 
 
عطر تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩٦
 

شبیه کلبه‌های شمالی

که بوی باران دارد!

عطر واضح " تـــــــــو " پیچیده است

در خیال عاشقانۀ من ...

 


 
 
احساس
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩٦
 

احساس

سنگ خارا نیست

که همین طور بماند و

بماند و

بماند ..

احساس مثل شاپرک

مثل عطر

می‌پرد!

درست تُوی همان روزهایی که دوستت دارم

دوستم داشته باش ...

 


 
 
تعجب
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩٦
 

بهترین روز زندگی من

روزی است

که " تـــــــــو " در میان ناباوری‌ها ،

دستم را میگیری

و آرام زمزمه میکنی :

دوستت دارم ...

 


 
 
ناقض قانون
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩٦
 

" تـــــــــو " 

قانون حقوق بشر را نقض می‌کنی

بس که

به طرز فجیعی دلبری ...

 


 
 
پاسخ دلنشین
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٦
 

هیــچ چیز دلنشین‌تر از این نیست که:

مدام نامت را صدا بزنم

با یک علامت سؤال ”؟”

و " تـــــــــو " با حوصله جواب بدهی

جـــــانِ دلـــــم!؟...

 


 
 
غروب ستاره هشتم
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٦
 

و اینک خورشید، در حال غروب است

و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمین اخترند.

کبوتران بال می‌زنند آسمانی را

که چشم‌هایمان سال‌هاست به آن دوخته شده ، 

صدای بال کبوتران در صدای سنج عزاداران می‌پیچد

و خواب مسموم انگورهای پیچیده بر خوشه‌های حادثه آشفته می‌شود،

خورشید، ذره ذره در عطش چشم‌هایش رسوب می‌کند

در پس سفر ستاره هشتم ...

 

شهادت سلطان سریر ارتضاء تسلیت باد


 
 
قافیه شعر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٦
 

باور دارم که چشم‌هایت ،

تا آخرِ عمر

برای تمامِ شعرهایم

قافیه دارد ...

 


 
 
حس ناشناخته
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٦
 

نمی‌دانم چه حسی هست این عاشقی؟

وقتی می‌نشینم دوستت دارم ،

وقتی راه می‌روم دوستت دارم ،

وقتی می‌خوابم دوستت دارم ،

وقتی صدایی می‌آید دوستت دارم ،

وقتی سکوت است دوستت دارم ،

چه می‌کنی با من

که چنین راحت همیشگی شده‌ای ...

 


 
 
← صفحه بعد