زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

پرواز
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٦
 

پـــــــــــــــرواز را دوســــت دارم

وقـتــــی از ارتفاعــــات لبانــــــت

به عمــــق آغوشـــت سقـــوط می‌کنــــم

چـــه سقــــوط دلنشینی

راستــــی ..

می‌دانستی پــــــــــــــرواز را تـــو یـــادم دادی !!...

 



 
 
آرامش
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦
 

مثل قرص ماه

در لیوان آب آسمان

شب که آرام است ،

یعنی قرص اعصابش تویی ...

 


 
 
نجوا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٦
 

و من نیایشی گرم

در نجوای شبانه‌ات می‌شوم

با فانوسی از جنس بهار

که روشن می کند

تمام تاریکیت را ...

 


 
 
تصور شیرین
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٦
 

خـــیـالـت همیشه با من

مثل چُــرتِ صبحگاهی ست !

همه‌اش با خودم می‌گویم

فقط پنج دقیقه دیگر !...

 


 
 
تقصیرکار
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٦
 

مـُــقـصــر خــودم هستم

کــه عـــــــــــاشــقـت شــدم

وگـــرنــــــــه

هـیـــچ آدمِ عــاقـلـی

دل بــــه فــــرشــــتــــه نـمی‌بـنـدد ...

 


 
 
تمثیل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٦
 

" تـــــــــو " مثل درخشش خورشید گرمی

" تـــــــــو " مثل شکر خیلی شیرینی

" تـــــــــو " مثل خودت هستی

و بخاطر همین است که من دوستت دارم ...

 


 
 
مهمانی خدا
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦
 

کم کم گرد و غبار نارنجی رنگ غروب ،

بر سر و روی کوچه‌ها و خانه‌های شهر، بال می‌افشاند.

زیر سقف تمام خانه‌ها، نسیمی عاشقانه جاری است !

دل‌های مؤمن، خدا را بر سر سفره‌های افطار ملاقات می‌کنند.

هر چند سفره‌ها مهیا هستند ،

اما کسی به سفره‌های روی زمین نمی‌اندیشد.

همه به خوان گسترده‌ای دل بسته‌ایم به وسعت ملکوت پروردگار ..

پس معبودا

یک بغل نیاز از مــا

و یک لبخند اجابت از تو …

 


 
 
کار سخت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٦
 

ملکه قلبم ؛

هر وقت کنار " تـــــــــو " می‌نشینم 

دستان خدا را در دستم

و خانه خدا را

در حوض چشمانت می‌بینم

پادشاه " تـــــــــو " ماندن کار سختی است ،

باور کن ...

 


 
 
از خود بیخود شدن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦
 

شرابِ چند سالِ است

نـــامــتــــ !؟

به زبان که می‌آورم ،

مست می‌شوم !...

 


 
 
دوباره ایران
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

هنگامه دمیدن امید است، امروز ..

زمانی که خورشید، گیسوانش را بر شانه‌های صبح می‌ریخت ،

عطر سلام ،

در کوچه‌های روز فراگیر ‌شد ..

پس، سلام بر تو ،

که رنگ بنفشت قصه این روزهای من شد !!

و قصه این بود ..

همه آمدند ..

از برای امید ..

از برای ایران عزیز

و دوباره ایران ...

 

پیروزی عقلانیت گوارای وجودتان


 
 
همیشه مسافر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

عشق من برای " تـــــــــو "

یک سفر است !!

شروع شده برای همیشه

و هرگز پایان نمی‌یابد ...

 


 
 
بند دل
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

دلبندم

خانه دلم فقط ،

روی دلِ " تـــــــــو "

بند میشود ...

 


 
 
غریق نگاهت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

چشم‌هایت

تمام عاشقانه‌هایم را

ورق می زند ،

وقتی که مـــرا

در آنها غرق می‌کنی ...

 


 
 
میلاد آینه ایمان
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

میلادت مبارک باد ،

ای سپیده پنهان

که اهل زمین در آرزوی بوی بهشتی تو ،

هماره دعای فرج را زمزمه می کنند !

مبارک باد میلاد تو، ای معراج خاکیان

و ای سراج افلاکیان؛ ای آینه ایمان، یا صاحب الزمان ...

 


 
 
ذکر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

احتیاجی به تسبیح نیست

دستانت را که به من بدهی

با انگشتانت

ذکر “دوست داشتن” می‌دهم !...

 


 
 
← صفحه بعد