زود دیر میشه ...

من نمی‌نویسم که مُخاطب پیدا کنم .. چون مُخاطبم تویی و می‌دانم ، این جا را می‌خوانی ! .. پس فرصت‌های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...

اصرار عاشقی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥
 

هر روز عاشقانه‌تر می‌نویسم

تا همه تب کنند

در حسرت داشتن معشوقی

شبیه " تـــــــــو " ...

 


 
 
آرامش و امنیت
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥
 

بـــانــــــــــــوی مـــن

مرد نبوده‌ای تا بدانی

سرت بر روی بازوانم

امنیت " تـــــــــو " نیست

آرامش من است ...

 


 
 
عاشق فصل تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٥
 

من نه اهل بارانم

نه بــاد

نه عاشق زمستان ،

نه تابستان

من هوایی را دوست دارم که

متبرک باشد به نفس‌های " تـــــــــو " ...

 


 
 
با تو و بی تو
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥
 

با " تـــــــــو " من

 پنجره‌ای

 از خود تا خورشیدم

بی " تـــــــــو " من

در خطر و خاطره

سرگردانم ...

 



 
 
نگاه بارانی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥
 

در باران  ...

همه تندتر راه می‌روند

تنها منم که ایستاده‌ام

و با چشمانم

به " تـــــــــو " فکر می‌کنم !!...

 


 
 
مکان امن
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٥
 

فرقی نمیکند

بگویم و بدانی !!

یـــــــــا ..

نگویم و بدانی !!

فاصله دورت نمیکند

در خوب‌ترین جای جهان جا داری

جایی که

دست هیچ کسی به " تـــــــــو " نمی‌رسد ..

قلــــــــــــــبم ...

 


 
 
یـــاد
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٥
 

وقتی به " تـــــــــو "

می‌اندیشیم

حالم خوب می‌شود ...

 


 
 
اخطار
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥
 

آهــای زمستان

حواست جمع باشد که

دور تو و تمام عاشقانه‌هایت را خط خواهم کشید

اگر با آمدنت

او حتی یک سرفه کند ...

 


 
 
دروغ مصلحتی
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥
 

من عاشق زمستانم

عاشق اینکه ببینمت در زمستان

آرام راه می‌روی که سُر نخوری

گونه‌هایت از سرما سرخ شده

و سَر خود را در یقه‌ات فرو کرده‌ای

دست‌هایت در جیبت به هم مچاله شده

معصومانه به زمین خیره‌ای

چقدر دوست داشتنی شده‌ای

حرفم را پس می‌گیرم، دروغ گفتم !!

من عاشق زمستان نیستم ،

عــاشــق تـُــــوام ...

 


 
 
احساس
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥
 

مرد که باشی 

وقتی دست زنی را عاشقانه می‌گیری

تازه می‌فهمی مرد بودن را باید

میان دستان ظریف زن احساس کرد ...

 


 
 
فالگیری
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥
 

خــــﻂ ﻋﻤــﺮﻡ ﮐــــــﻒ ﺩﺳـــﺖ‌ﻫـﺎﻳـﻢ ﻧﻴﺴـــﺖ

به ﻓـﺎﻟﮕﻴــﺮ ﺑﮕــﻮ :

رَدِّ پاهای

" تـــــــــو " ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨـــﺪ ...

 


 
 
نیاز
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥
 

قلاب کن جانم را به جانت

دستم را به دستت

نباشی نفس تنگ است

دلم تنگ است

دلم که هیچ

دنیا هم تنگ است ...

 


 
 
پرواز ققنوس ها
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥
 

گاهى سکوت مى‌آموزد

بودن همیشه در فریاد نیســت

اسطـــوره شدن یعنى 

در عین دوست داشتن، بروی ..

رفتن آن هنگام که شعله در شعله می‌پیچد

و نگاه‌های ملتمسانه دست‌های تو را فریاد می‌زنند

دست‌هایی که بی کُمکش ،

روزهای گُداختهمان نمی‌گذرد

زُلال دستهای مهربانت ،

راز آرامش لحظه‌هایی است که شعله‌ورند و عصیانگر 

دُورد بر تو، ای آرامش بخش لحظه‌های التهاب ،

ای آتش نشان شجاع شهر من 

دُورد، دُرود، دُرود، ...

 

 

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّه‌

بعضی از مردم جان خود را در برابر خشنودی خدا می فروشند. (سوره بقره 207)


 
 
بدون چتر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥
 

" تـــــــــو " باشی

و یک هوای بارانی

چتر نیازی نیست ،

بگذار باران 

عطر بودنت را

در هوایِ شهر پخش کند ...

 


 
 
منتظر
نویسنده : بنده ناچیز خدا - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥
 

من هر شب بر گردونه‌ی نقره‌ای ماه

می‌نشینم ،

با نسیم شامگاهی

که از بوی نفس‌های " تـــــــــو " سرشار است

همراه می‌شوم ..

ستاره‌ها را می شمارم و سوار بر ابرها ؛

به انتظار طلوع آفتاب زیبای نگاه " تـــــــــو " می‌مانم ...

 


 
 
← صفحه بعد